آخرین بار کی بود؟

آخرین بار کی بود؟

روز پدر در کانادابا عرض سلام

یادم هست که در ایستگاه متروی میرداماد تابلوی بزرگی بود که تصویر مهربان و دوست داشتنی پیرزنی را نشان می داد و نوشته ای داشت به این مضمون ” آخرین باری که مادر بزرگتان را به پارک برده اید کی بود ؟”  این اواخر رنگ و روی تابلو رفته بود نمی دانم حالا در چه وضعی ست ؟ هنوز هست یا جایش تبلیغ ساعت و پفک گذاشته اند. شاید هم تصویر یک مادر بزرگ دیگر با رنگ و جلای بهتری جایش را گرفته…خبر ندارم. چند ماهی می شود که من دایماً به یاد آن تابلو هستم؛  اما چرا؟  در نزدیکی های منزلمان که چند ماهی ست ساکن شده ایم یک آسایشگاه سالمندان هست. هر وقت که پیاده روی می کنم و از کنار نرده هایش می گذرم پیرزنها و پیر مردهای مو سفیدی را می بینم که در محوطه با صفایش و زیر آلاچیق قشنگش نشسته اند و مشغول صحبت. لابد همه اش از خاطرات جوانی می گویند و یاد ایام شباب را زنده می کنند و صدای خنده هایشان بلند. به عکس آن شاعر که سروده ” یاد ایام جوانی جگرم خون می کرد ” اینها از خنده هایشان پیداست که افسوس جوانی را نمی خورند و خاطرات خوش آن دوران  را باز گو می کنند و کیف می برند.

در طول روز حتی روزهایی که نم نم باران می بارد (در چاتام هفته ای یکی دو روز را باران داریم) می بینم افرادی این ها را با صندلی های چرخدار wheelchair در خیابانهای دور و اطراف می چرخانند و از خیابان ما هم می گذرند. از همه سنی هستند بیشتر جوانند و بعضی هم که چرخها را هل می دهند  به نظر من همسن مادر مرحومم هستند که وقتی به سن اینها بود دایماً در مورد روزهای آخر زندگی حرف می زد و منتظر مرگ بود. تکیه کلامش هم “این آخر عمری” (مثل فیلم مادر علی حاتمی). اما اینها با چه امیدی و توانی به سالمند تر از خودشان کمک می کنند و با چه حوصله ای در خیابانها می گردانند. بیشتر کسانی که این سالمندان را به گردش می برند داوطلب volunteer هستند که ساعتی از وقتشان را به این کار خدا پسندانه اختصاص داده اند. راستش پدر بزرگ و مادر بزرگ من قبل از تولدم فوت کرده بودند. نمی دانم اگر زنده بودند آنها را به گردش می بردم یا نه؟ گاهی ته دلم قلقلک می شود که مراجعه کنم و من هم آنها را در خیابانهای دور و اطراف بگردانم  اما هنوز دو دلم و جرات نکرده ام. نمی دانم چرا؟ موضوع volunteer بودن در اینجا خیلی رایج است و در کلاس دایماً یاد آوری میکنند که برای خوب شدن مکالمه و آشنایی بیشتر با محیط  و فرهنگ و پیدا کردن کار در جایی volunteer بشوید و کار کنید شاید بعداً استخدامتان هم کردند. در بیمارستان چاتام خانمهای مسنی هستند که داوطلبانه سر ساعت حاضر می شوند و به مراجعین و مریض ها کمک کرده و آنها را راهنمایی می کنند. مثل این که بیکار بودن در اینجا خطای بزرگی ست.  در هر سنی باید برای جامعه مفید بود و به همنوع خدمت کرد.

باری طبق معمول بیراهه رفتم. امروز بیستم ماه June  و روز پدر است. دیروز و امروزدر خانه سالمندان غوغا یی بود و هست. گروه گروه مردم با شاخه های گل می آیند و می روند (و من هم در حسرت رفتن به مسجد فیروز آبادی شهر ری و خواندن فاتحه ای برای پدرم).  دیروزکه گروه های هنری و موسیقی هم بودند و برنامه های سرگرم کننده برای شان اجرا می کردند و امروز صندلی های چرخدار بیشتری را در خیابانمان دیدم. در مواردی هم چند نفر همراه یک wheelchair بودند و سر نشین آن را همراهی می کردند.  می خواهم بگویم تعداد داوطلبان بیشتر از مورد نیاز بود.

به هر حال این بار که به ایستگاه متروی میرداماد رفتید آن تابلو را نگاه کنید و صمیمانه به خودتان جواب دهید آخرین باری که یک بزرگ فامیل را به گردش بردید کی بود؟

همیشه شاد و همیشه خوش باشید

مرحمت شما زیاد
داریوش شامبیاتی


نوشته های مرتبط:


حقوق قانونی و کپی رایت

نظر سنجی

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

دنباله

Share
Comments are closed.

دوره آموزشی ویزا و مهاجرت کانادا