من و جارچی چاتام در Family Literacy

من و جارچی چاتام در Family Literacy

با عرض سلام

داریوش شامبیاتی و جارچی چاتامنمی دانم داستانهای مکرر من در باره ی کلاس زبان و اخیراً برف، شما را خسته کرده است یا نه و به قول بعضی از هموطنان عزیز که تا دیروز می گفتند : “حوصله تان سر رفته” اما امروز به زبان سومی صحبت می کنند که مخلوطی از فارسی و انگلیسی ( فارگلیسی) است “bored شده اید یا نه” . به هر حال دیروز چهارشنبه از ساعت 5 تا 8 شب مراسمی در کلاس بر قرار بود به اسم Family Literacy. راستش هر چه فکر کردم ترجمه ی خوبی که در فارسی گویا باشد برای این دو کلمه پیدا کنم چیزی دستگیرم نشد و عیلرضا پارسای می خندید که هر کاری بکنی نمی شود معنی دیگری بجز ” سواد” برای Literacy  پیدا کنی و به قول مکانیکهای وطنی آنرا ” بخورونی”. بله، شب خوبی بود. بیشتر شاگردهای کلاس از چشم بادامی های مختلف تا چشم آبی های گوناگون و اقلام متفاوت چشم میشی و خانمهایی با پیراهنهای گلدار کاملاً بلند تا مچ پا و روسری سه گوش کوچک که اصالتاً از مهاجران هلندی هستند و کمتر با غیر خودی می جوشند وبسیاری از سیاه سوخته های با نمک جمع بودیم که با بچه ها حدود 150 نفر می شدیم. عصرانه ی مختصری در حد یک ملاقه لوبیا پخته با گوشت چرخ کرده و آب میوه و قهوه مهیا بود (نه مثل میز مفصل میهمانی دوستان در تورنتو) وصحبت با دوستانی که مدتی بود آنها را ندیده بودم یا جایی مشغول کار شده اند یا در کالج سر گرم تحصیل. شب خوبی بود و وسایل بازی برای بچه ها فراهم که چه غوغایی براه انداخته بودند این شصت هفتادتا کوچولو. بعد از ساعتی، میز و صندلی های یک اتاق را جمع کردیم (استثنائاً من تنبل هم کمک کردم). خانمی کف اتاق راجارو زد و بجه ها همه جمع شده روی زمین نشستند (انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش همه با کفش روی موکت راه می رفتند) که سر و کله ی آقای “جرج سیمز” George Sims جارچی Town Crier معروف شهرمان که بیشتر اوقات در بسیاری از مراسم حضور دارد پیدا شد و بچه ها هم هوراکشان دور او نشستند و با قصه هایش به رویاهای کودکانه فرو رفتند و هرکدامشان به فرشته یا حد اقل سیندرلا تبدیل شدند.

این آقا کشیش پیری است و بسیار خنده رو با صدایی رسا و بسیار گیرا که برای ساعتی همه ی بچه ها را در یک اتاق سر جایشان میخکوب کرده بود. در آخر هم با بستنی از بچه ها پذیرایی کردند که چه خوش آب و رنگ بود و یکباره مرا به بستنی فروشی گل و بلبل در پیچ شمیران و قبل از آن به اکبر مشتی در میدان شاه سابق (قیام فعلی) برد. خیلی از شما جوانید و فقط اسم اکبر مشتی را شنیده اید. علت شهرت بستنی آن مرحوم غیر از کیفیت خوب که با پاروی کارگران پر قدرتش عمل می آمد این بود که به بستنی هایش زیاد “ثعلب” می زد که باعث می شد بستنی خیلی سفت شود و تا به منزل ببری آب نشود. ضمناً یک قطعه ی بزرگ ده پانزده کیلویی بستنی را هم به قناره (چنگکی که قصابها لاشه ی گوسفند به آن آویزان می کنند) می زد و بالای در مغازه اش در پیاده رو یا به قول شهردار تهران پیاده راه زیر چند تا چراغ مهتابی آویزان می کرد که تا ساعتی آویزان بود و تا کمی شل می شد آنرا با قطعه ی دیگری عوض میکرد.آنوقتها از دود و دم خیابان و اگزوز ماشینها هم خبری نبود که بستنی را آلوده کند.

بگذریم، شب خوبی بود و این هم عکس بنده در کنار جارچی شهر – در عصر رادیو تلویزیون و ارتباطات الکترونیک – با زنگ مخصوصش در دست من بعد از مراسم Family Literacy که سعی می کنم معنی این اصطلاح را پیدا می کنم و برایتان  بنویسم . شما هم اگر کمک کنید ممنون می شوم . ضمناً در دیکشنری نگردید که بنا به نوشته ی پشت بیشتر مینی بوسها و بنزهای خاور “گشتم نبود نگرد نیست” ولی بد نیست نوشته لینک را بخوانید [لینک].

همیشه شاد و همیشه خوش باشید.

مرحمت شما زیاد
داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

دنباله

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
Comments are closed.