عصر یک روز گرم

عصر یک روز گرم

خیابان جردن چتمبا عرض سلام

الان دم عصر یک روز گرم و شرجی ست  نیم ساعتی ست که باران می بارد یا به صورت دانه های ریز و نم نم Drizzling یا رگبار که باعث شده هوا کمی خنک شود و اگر نسیمی هم بوزد که نور علی نور است. بارانی که عرض می کنم در طول بهار بسیار کوتاه و تابستان و پاییز کمی طولانی تر از بهار هر هفته اقلا دو مرتبه می بارد و آسمان خودش به داد چمنها می رسد و آدم تنبلی مثل من را از آبیاری چمن خلاص می کند. این هوای شرجی و بارانی در اونتاریو بخاطر تعداد بسیار زیاد دریاچه های کوچک و بزرگ موجود در آنست. چیزی حدود 250 هزار دریاچه آب شیرین و رودخانه ها هم که جای خود دارند از پر آبی این استان همین بس که آبشار نیاگارا در آن قرار دارد و تماشایش با آن غرش سهمناک عالمی. خدای من این همه آب تمام نا شدنی از کجا می آید. به روایتی یکسوم آبهای شیرین دنیا در این استان جای گرفته (با وجود این قیمت آب لوله کشی منازل بسیار گران است). چند وقت پیش که از حراجی بطری آب معدنی خریدم دیدم صادراتی فرانسه است و روی برچسب بطری نوشته از چشمه های کوه آلپ. حالا فکر کنید چه مغز متفکری از فرانسه به اونتاریویعنی پر آب ترین منطقه آب شیرین دنیا آب خوردن صادر میکند. این یعنی صدور یخ به قطب شمال و فروختن و سود بردن از آن. من که از دنیای تجارت کله ام سوت می کشد. چند سال پیش در ایران در جریان بودم که یک نفر متقاضی خرید مغازه در منطقه ویژه اقتصادی پتروشیمی ماهشهر برای باز کردن گلفروشی  بود. جایی که بیست سی کارخانه پتروشیمی مشغول کار است و کشتی و قطار و صدها تریلی دایما محصولات پتروشیمی را جا به جا و حمل می کنند و از مسافر هم هیچ خبری نیست. آن وسط گلفروشی چه صیغه ای ست من نمی فهمم. یکی از دوستان می گفت ما کارمندیم و مشتری و بازار را نمی شناسیم. آنها از پشت شیشه مغازه دنیا را طور دیگری می بینند.

بگذریم هنوز شروع نکرده گریز زدم. عصر است و هوا خنک شده و من درایوان Porch جلوی منزلمان نشسته ام و مشغول نوشتن این یادداشت. جلوی منزل ما یک سه راهی قرار دارد که اتفاقا اسم خیابان رو به رویی جردن است اما نه سر بالایی دارد نه مغازه نه ترافیک و صدای بوق.  خلوت خلوت با یک تابلوی ایست سر خیابان (البته از آن طرف). جالب است که رانندگان چقدر به مقررات احترام می گذارند. بدون استثنا ماشینهایی که از رو به رو به این سه راه می رسند با وجود آنکه مقابل همه منازل تا پانزده بیست متر چمن است و خانه ها با خیابان فاصله دارند و دید راننده ها هم کافی ست به خاطر آن تابلو، ایست کامل می کنند و بعد از چند ثانیه حرکت و در فاصله این ایست از راه دور با بنده که آن رو به رو نشسته ام با سر یا تکان دادن دست سلام و علیک می کنند. راستش نمی دانم چرا؟ چون از مقابل خانه ما می گذرند یا چون خیلی مودب هستند یا هر چیز دیگری؟ واقعاً نمی دانم. بهرحال سلام و علیک خشک و خالی که خرجی ندارد. دوستی بی جهت هم که شنیده ایم. چه بهتر که سلام و علیک کنیم و لبخند بزنیم. پیاده ها هم که جای خود دارند. بعضی خانوادگی با زن و بچه؛ بعضی تنها و خیلی ها هم با سگشان که عبور می کنند Hi بلندی می گویند و چه هوای خوبی و می گذرند و این بنده هم با بلند کردن دست و تکرار Hi ارتباط را دو طرفه می کنم. خوبیش اینست که اینجا رسم نیست بلند شوند و سر پا بایستند و بفرما بزنند. همان نشسته احترام می گذارم و تمام. وقت پیاده روی  در خیابان هم سلام و علیکی با راننده ی ماشینهای عبوری بدون آنکه همدیگر را بشناسیم و حتی صورت آنها را از پشت شیشه رنگی ماشین تشخیص بدهم. اینکه می گویم همه سلام و علیک میکنند نه اینکه در همه جا این اتفاق می افتد.  خیر، اینجا چون شهر کوچکی ست و خیابان ما هم خلوت، سلام و علیک رواج دارد. آنهم بیشتر بین افرادی که جوانی را پشت سر گذاشته اند و گر نه در تورنتو و شهر های بزرگ دیگر و محلات شلوغ از ین خبر ها نیست.

همه اینها را گفتم ( بخوانید نوشتم ) راستش وقتی قلم و کاغذ دستم گرفتم تصمیم داشتم در مورد موضوع دیگری بنویسم که حرف تو حرف آمد و رشته کلام از دستم در رفت. اضافه کنم که تمام کسانی که سگهایشان را به خیابان می آورند یک کیسه نایلون معمولاً سیاه رنگ هم دستشان است تا اگر سگشان کاری کرد آنرا جمع کنند؛ چون شهرداری اینجا سپور و رفتگر ندارد و خیابانها هم باید تمیز باشند. بستن قلاده به سگها هم که اجباری ست؛ حتی اگر ازین کوچولوهای سوسیسی باشد. در این نزدیک به دوسالی که در چاتام هستم فقط یکبار آنهم چند روز پیش بود که یک ماشین مخصوص جارو کردن خیابان را دیدم از همان ماشینهایی که دایما در خیابانهای تهران مشغول نظافت هستند و ما قدرشان را نمی دانیم.

دو مرتبه بارش باران  شروع شد و من از صدای آن لذت می برم و بوی لطیف چمن می آید. اما دلم هوای سالها قبل و بوی خاک کوچه مان را در کرمانشاه کرده بعد از آنکه “زبیلی” ( زباله ای – رفتگر ) با سطل آبش و با یک “یال لا ” ( یا الله ) از حوض خانه ها آب بر می داشت و در کوچه می پاشید و بوی آجرهای کف حیاط منزلمان را که با آفتابه آب می پاشیدیم و کف حیاط را با آب خط خطی می کردیم. چه بوووویی هنوز بعد از سالها وسالها در مشامم حس می کنم بویی که ما را آماده می کرد تا با دوستان و بچه های کوچه ” توپان ” بازی کنیم چیزی مثل فوتبال امروز. شاید این بهترین کلمه به جای فوتبال باشد.

حالا دیگر تنگ غروب است. دلم گرفته . هوای الله اکبر موذن زاده دیوانه ام کرده.

همیشه شاد و همیشه خوش باشید

مرحمت شما زیاد
داریوش شامبیاتی

نوشته های مرتبط:

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

دنباله

Share
Comments are closed.