ما و سوتی های مهاجرتی!!!

ما و سوتی های مهاجرتی!!!

این نوشته که توسط خانم نگار بیک به رشته تحریر درآمده است در تاریخ 17 آوریل 2012 میلادی برابر 29 فروردین 1391 منتشر شد.


سوتیدر زندگی آدم ها گاه حوادثی رقم می خورند که در لحظه بسیار ناراحت کننده و آزاردهنده هستند اما گذشت زمان بسیاری از آنان را تبدیل به خاطراتی شیرین و به یادماندنی می کند. برای مهاجران تازه وارد تا بخواهی حوادث خاطره ساز وجود دارد و مدت ها پس از گذشت آن وقتی یک گوشه دنجی فارغ از استرس ها و فشارهای گذشته نشسته ای با یادآوری آن لبخندی بر لبت می نشیند. البته شاید هم گاهی به قاه قاه خنده خود و دیگران بینجامد و محفلی را گرم کند.

این مقدمه را از آن جهت گفتم که این روزها بی وقفه به یاد روزهای اول مهاجرتمان می افتم، روزهایی که سرشار از ترس بود و البته هیجانی غیرقابل انکار از آن چه به آن رسیده بودیم و آینده ای که قرار بود بسازیم. هرچند که همیشه همه چیز آن طور که پیش بینی می کردیم و انتظار داشتیم پیش نرفت اما به جرات می توانم بگویم هر آن چه خواستیم و نشد بهترش نصیبمان شد، انگار دستی از غیب می آمد و ما را به هر صورت از رسیدن به چیزی باز می داشت و بهترش را برایمان رقم می زد.

روزهای سختی بود، تصور کنید با یک کودک یک سال و نیمه که احتمالاً بچه دارها می دانند چقدر داستان های مختلف در راه دارد و چقدر هم لوازم جانبی، راه بیفتی و با اتوبوس یک ساعتی بروی تا یک آپارتمان ببینی، حالا تصور کن درخواست بدهی و درخواستت را برای اجاره آن واحد نپذیرند (متاسفانه اجاره دادن منزل به تازه مهاجران سخت تر شده چه از نوع کاندو و چه از نوع رنتال)، تصور کن که وقتی برای خرید ضروریات و نه از سر تفریح به فروشگاهی می روی از دیدن قیمت ها و با یک محاسبه ساده (تازه با قیمت دلار آن زمان!!) سرت سوت بکشد. تصور کن از همان فروشگاه برای یک هفته آذوقه بخری و بار یک کالسکه کنی و یک کیلومتری را تا خانه پیاده طی کنی. (همه این ها البته در مقابل پروژه کاریابی هیچ است…) و خلاصه خیلی تصورات دیگر…

بگذریم…

بنده که به دلیل دروکردن اینترنت برای یافتن هرگونه اطلاعاتی در مورد کانادا و زندگی در آن در میان تمام دوستان و آشنایان ملقب به نگار “سِرچر” شده بودم!! باز هم چند باری دسته گل به آب دادم؛ هرچند آن ناشیانه گری ها امروز شده اند خاطره و بهانه ای هم برای نوشتن، (البته خوب انصافاً در اینترنت در مورد همه چیز هم نوشته نشده بود!!)

جانم برایتان بگوید که ما به جهت تکمیل لوازم برقی منزل جدید یک دستگاه جاروبرقی به قیمت 80 دلار خریدیم (که البته قیمتش چندان هم بد نبود)، چند روز بعد دوستمان که برای خرید آن لوازم به ما کمک کرده بود تماس گرفت و گفت که این جاروبرقی روی حراج رفته و قیمتش نصف شده اما خودش جایی هست و نمی تواند با ما بیاید. خوشحال جاروبرقی را زیر بغل زدیم (ببخشید روی کالسکه سوار کردیم!! خدایی ما از این کالسکه دخترکمان چه استفاده های غیرمجازی که نکردیم!!!) و به راه افتادیم. تا فروشگاه مورد نظر یک کیلومتری راه بود اما امید به جیب زدن 40 دلار که برایمان حکم طلا را داشت سختی راه را بر ما هموار کرد و خلاصه به هر جان کندنی بود خودمان را به فروشگاه رساندیم. جاروبرقی را پس دادیم و طی یک حرکت متحورانه یک جاروبرقی دیگر برداشتیم و خریدیم!!! و کلی هم به هوش خودمان آفرین گفتیم و به بخت نیکمان درود فرستادیم و دوباره با زحمت آن را تا خانه کشان کشان آوردیم اما لذت برگشت این پول آن چنان به دلمان نشست که اصلاً خستگی برایمان ناراحت کننده نبود!!! فردای آن روز داستان را با آب و تاب و با کمال افتخار برای دوستمان تعریف کردیم و انتظار داشتیم حرکت هوشمندانه ما را تحسین کند اما بر خلاف انتظار ما گفت: «……..جان خوب چرا جاروبرقی رو بردی پس دادی، رسیدت رو می بردی و می گفتی قیمت رو برات درست کنن و بقیه پولت رو پس بدن (Price Match)». ما که تا آن زمان اطلاعاتمان فقط به این ختم می شد که در کانادا جنس فروخته شده را پس می گیرند، هم نکته آموزنده و کاربردی!!! (خداییش خیلی لذت داره!!) جدیدی یاد گرفتیم و هم کلی خندیدیم. خلاصه این که در این مملکت برای ترغیب شما به خرید، چه کارها که با جنس و قیمتش نمی کنند. پس می گیرند. قیمت جنسی را که یک هفته پیش خریده ای با در نظر گرفتن حراج هفته جدید برایت کاهش می دهند. قیمت جنس را در صورت نشان دادن قیمت پایین تر همان جنس در فروشگاهی دیگر پایین می آورند و هر چه دارند رو می کنند تا تو یه چیزی ازشون بخری!!!

خاطره دیگر مربوط به چراغ عابرپیاده ای بود که هرگز سفید نمی شد چون ما دکمه مربوطه را در جهت عکس فشار می دادیم و مثلاً به جای چراغ شرقی غربی، چراغ شمالی جنوبی سفید می شد و باز در آن سوی خیابان همین داستان بود و ما مدت ها در چهارسوی خیابان گرفتار می ماندیم و از آن جایی که تاحدودی هم جو زده قوانین کانادا شده بودیم!! تصمیم داشتیم اداره راهنمایی رانندگی آن شهر را تحت پیگرد قانونی قرار دهیم یا به اصطلاح “سو” کنیم تا پاسخ گوی اتلاف وقت گرانبهای ما باشد!!! آخر نه تنها هرگز در عمرمان وقتی از ما تلف نشده بود بلکه هزاران کارفرمای کانادایی چشم انتظار ما بودند و ممکن بود دیر برسیم!!!!

خاطرات من به همین جا ختم نمی شوند اما فعلاً زیاد خجالت کشیدم بقیش باشه واسه بعد!!!

نگار

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

 

Share
Comments are closed.