اولین روز سال در بزرگترین کتابفروشی دنیا

اولین روز سال در بزرگترین کتابفروشی دنیا

این نوشته که توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده است در تاریخ 24 مارس 2012 برابر 5 فروردن 1391 منتشر شد.


بزرگترین کتابفروشی دنیابا درود. چند هفته ای است که در تورنتو هستم. هوا عالیست. جای شما خالی همراه دوستان در کنار سفره ی هفت سین بزرگی در یک رستوران سال را تحویل کردیم و دم دمای صبح بر گشتیم و بعد از یک استراحت کوتاه طبق قرار قبلی همراه یکی از عزیزان که عازم محل کارش بود راهی مرکز شهر تورنتو شدم. علت رفتنم به Downtown این بود که از یک هفته مانده به سال نو یکی از دوستان فیس بوکی به همه سفارش می کرد که امسال کتاب عیدی بدهید و کتاب های جدید و تازه چاپ را هم معرفی می کرد. یاد آوری هر روزه ی این دوست قدیمی از یک طرف و سفارش دوست عزیز دیگری برای تهیه ی یک کتاب سبب شد که در اولین روز سال نو به قصد خرید کتاب و بیشتر از این به خاطر رفتن به یک کتابفروشی که بنا بر تابلوی سر در آن بزرگترین کتابفرشی دنیاست World’s Biggest Book Store بروم . مدت ها بود در وصف این کتابفروشی شنیده بودم و بازدید از آن را برای خودم واجب می دانستم و متاسفانه نمی شد. به هر حال شانس آوردم و همانطور که گفتم سال جدید را با بهترین دیدارها شروع کردم و چه شاتسی داشتم که کتابفروشی دیگری هم به اسم Indigo که قبلاً هم چند بار سر زده بودم در همان نزدیکی ها (نزدیک در مقیاس تورنتو)  سر راهم بود. با خودم گفتم خوب است به هر دو سر بزنم. در مسیرم اول به Indigo رسیدم .قبلاً هم چند بارضمن خرید در mall یا به قول خودمان مجتمع تجاری بزرگی که این فروشگاه در آن قرار دارد به آن سر زده بوم اما نه با دل سیر؛  ولی این بار چون تنها بودم و هدفم هم رفتن به کتابفروشی بود با خیال راحت وارد شدم.

کتابفروشی ایندیگو که به قول خودشCanada’s Largest Book Retailer (بزرگترین خرده فروش کتاب در کانادا) است شعب بسیاری در کاتادا دارد و نمی دانم که این شعبه ی مرکزی است یا نه. فروشگاه بزرگی است در دو طبقه با مراجعین بسیار و نه لزوماً مشتری و خریدار. در گوشه و کنار مغازه صندلی گذاشته اند و ملت هر کتابی را که می خواهند برداشته لم می دهند و مطالعه می کنند. یک قهوه فروشی هم دارد که بوی مطبوع قهوه ی تازه ی آن خستگی را از تن به در می کند و مهمتر اینکه اینترنت بی سیم مجانی هم دارد و بعضی ها هم مشغول search کردن هستند با چند جلد کتاب دم دستشان. یک دفعه که قبلاً رفته بودم فصل امتحانات دانشگاه بود که چه ازدحامی بود. به جرات می گویم جای سوزن انداختن نبود وبا یک ترنم موسیقی آرامش بخش در فروشگاه همه مشغول مطالعه و درس خواندن بودند. این دفعه هم که رفتم همه ی صندلی ها و لبه ی پنجره ها اشغال بود. چرخی زدم و چون ناشی هستم و هنوز استفاده از کامپیوترهای راهنما را که گوشه و کناراین کتابفروشی و کتابخانه ها هست یاد نگرفته ام ازیکی از کارمندان خواستم که بخش کتاب های نقاشی و نقاشان را نشانم دهد. راهنمایی کرد و من ایستاده مقابل یکی از قفسه ها سرگرم دیدن و ورق زدن شدم. احساس کمر درد و دیدن ساعت گذشت یک ساعت و نیم را نشان داد  لذا با خیال راحت همان جا چهار زانو کف فروشگاه و مقابل قفسه نشستم وادامه دادم. بیشتر از دو ساعت دیگر همانطور نشسته بودم و ورق می زدم و مگر کتاب ها تمام می شد دریایی از کتاب بود آن هم در یک قفسه تا بالاخره یکی از فروشنده ها که لابد از طرز نشستنم تعجب کرده بود که چطور مدتی است پاهایم را در هم گره زده ام و خسته نشده ام بالای سرم آمد و گفت اگر می خواهی برایت یک صندلی بیاورم که با این پیشنهاد متوجه گذشت زمان شدم که ای بابا من هنوز به بزرگترین کتابفروشی دنیا که مقصد اصلی من بود نرفته ام . از او تشکر کردم و وقتی خواستم بلند شوم براستی پاهایم بی حس شده بودند  کمک کرد تا بلند شدم و کمی دولا دولا راه رفتم تا کمرم راست شد که خودم را مقابل قفسه ی کتاب های سینمایی دیدم دو باره پاهایم شل شد و نیم ساعتی هم در آنجا معتکف شدم ولذت بردم و بالاخره با قول به خودم که در اولین فرصت دوباره بر می گردم از کتابفروشی Indigo بیرون زدم و بعداز پیاده روی مختصری به میدان داندس Dundas رسیدم. آدرس کتابفروشی را از یک پلیس دوچرخه سوار پرسیدم که راهنمایی کرد و اجازه هم داد که از او با دوچرخه اش عکس بگیرم  اماگفت رویم را آن طرف می کنم که مثلاً نفهمیدم تو از من عکس انداختی. اضافه کنم که در Downtown تورنتو پلیس ماشین سوار – موتور سوار و دوچرخه سوار دیده ام یکبار هم دو تا را در آن شلوغی سوار اسب دیدم واز همه جالبتر چند بار پلیس اسکیت به پا دیده ام که مشغول گشت زنی بود اند. یک بلوک بالاتر از میدان دست چپ وارد خیابانی شدم و تابلوی عظیم World’s Biggest Book Store را دیدم وارد که شدم اقیانوسی از کتاب بود و من مشغول گردش بین قفسه ها شدم. این یکی هم در دو طبقه بود. همین طورکه در فروشگاه می گشتم طول و عرض آنرا قدم شمار کردم حدود 120 قدم در 80 قدم بود و قفسه ها هم تقریبا” هم قد من بودند شاید کمی بلندتر و آن چنان نزدیک به هم چیده شده بودند که اگر کسی در راهروی بین ردیف قفسه ها ایستاده بود می بایستی با احتیاط از کنارش رد شوی که او هم خودش را جمع کند و تو هم مواظب باشی که تنه نزنی.

اینجا مثل فروشگاه قبلی شلوغ نبود شاید به علت این که  از مبل و صندلی و فهوه فروشی و احتمالاً اینترنت مجانی خبری نبود؛ اما چندین ده نفری که من دیدم همه ایستاده در کنار قفسه ها و یا روی پله ها ی رفتن به طبقه ی دوم نشسته بودند و مشغول مطالعه و جالب اینکه در یک نظر کلی سن مراجعین اینجا بیشتر بود و دوران جوانی و دانشجویی راپشت سر گذاشه بودند. راستش خستگی بازدید از Indigo مرا از پا انداخته بود ولی حدود سه ساعتی هم در این فروشگاه که فکر می کنم هردو طبقه اش روی هم حدود زمین چمن فوتبال بود وقت گذاشتم و در اینجا فقط کنار قفسه ی کتا ب های سینمایی سرگرم بودم و مدتی هم به قدم زدن و لذت بردن. خیلی دلم می خواست از داخل این دو کتابفروشی عکس بیندازم اما چون دوربینم خوب نبود و بعد هم موافقت رییس فروشگاه و رضایت مشتریانی که در کادر قرار می گرفتند لازم بود از خیرش گذشتم و اولین روز سال نو را در میان چند صد هزار جلد کتاب گذراندم. لذتی بردم که می دانم بعداز این و در سفر های بعدی پاتوقم خواهند بود و افسوس بسیار خوردم که چرا زودتر از این چنین سعادتی نصیبم نشده بود.

دوم فرودین را با فکر و ذکر روز قبلش گذراندم و باز هم دیروز کفش و کلاه کردم و دوباره رفتم Indigo بعد از نیم ساعت اتوبوس سواری از منزل تا Downtown( با قطار 45 دقیقه راه است ) و یک ربع پیاده روی حدود 10 صبح وارد کتابفروشی شدم. چندین جلد کتاب آثار نقاشان بزرگ و طرح های گرافیکی را بر داشتم و در گوشه ی دنجی نشستم و ورق زدم و تماشا کردم و لذت بردم.  بی اغراق بگویم شاید بیش از هزار عکس خوش چاپ ا زپرده های نقاشی و تعدادزیادی طرح های گرافیکی دیدم و چه دنیایی ست این یکی . دل ضعفه و احساس افتادن قند خون متوجهم کرد که بیش از سه ساعت از ظهر گذشته در همان mall جای شما خلی ناهار خوردم. بعد از غذا خودم را راضی کردم که به کتابفروشی بر نگردم و به خیابان رفتم و در آفتاب بهاری قدم زدم تا باز به میدان Dundas رسیدم. شانس آوردم و جای خالی روی یک نیمکت سنگی پیدا کردم و مشغول تماشای خلایق شدم و چه سیاحتی داشت. باید در فرصتی مناسب در باره این میدان هم بنویسم. چون بیشتر از یکی دو ساعت وقت نداشتم و بایستی بر می گشتم فکر کردم این مدت برای دوباره رفتن به بزرگترین کتابفروشی دنیا کم است باید یک روز دیگر از اول وقت به آنجا بروم و در بین کتاب ها نفس بکشم. در این دو روز جای بسیاری از دوستان مخصوصاً دوست گرامی ف.ی.س .ب.وک..ی و رفیق قدیمی دوران دارالفنونم را خیلی خیلی خالی کردم. این را هم اضافه کنم که در روز دوم فهمیدم هر دو کتابفروشی متعلق به یک شرکت است. خدا مدیران فرهنگ دوست آن ها را موفق تر نماید.

تا درودی دیگر بدرود.

داریوش شامبیاتی

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
Comments are closed.