Browsed by
Category: مسایل اجتماعی

بررسی مسایل اجتماعی مربوط به کشور کانادا

این دوازده سال

این دوازده سال

این نوشته در تاریخ 11 ژانویه 2014 برابر 21 دی ماه 1392 نوشته و منتشر شده است.


پاییز در کانادانگارنده دوازده سال پیش در تاریخ 19 دی ماه 1380 برابر 9 ژانویه 2002 در پی دعوت به کار از سوی یک آمورشگاه کامپیوتر در شهر ابوظبی کشور امارات متحده عربی خاک ایران را ترک کرد. البته پیش از خروج از کشور برای مهاجرت به کانادا هم اقدام کرده بودیم و حضور در امارات بیشتر بهانه ای بود تا زندگی در خارج از کشور را بیازماییم. وقتی می گویم ما اشاره به خودم، همسرم و فرزندمان می کنم. زندگی در امارات فصل جدیدی را برای ما باز کرد و برای اولین بار کار و زندگی در محیطی بیگانه را تجربه کردیم. حدود دو سال و اندی بعد از ورود به امارات، رخت سفر بربستیم و این بار راهی خاک کانادا شدیم و در حال حاضر نزدیک 10 سال است که کانادا خانه مان شده است.

نگرش انسان ها به پدیده مهاجرت بسیار متفاوت است. اگر از مهاجران به کانادا در خصوص حرکتی که انجام داده اند سوال کنید پاسخ های متفاوتی ارائه کنند. پاسخ های افراد بستگی به مدت زمانی که از مهاجرتشان می گذرد، روش مهاجرتشان، فرصت هایی که برایشان پیش آمده یا از دستشان رفته است، روحیات شخصی شان و هزار و یک دلیل دیگر دارد. اگر از من سوال کنید باید عرض کنم که تا امروز به خیر گذشته است و از تصمیم خود بسیار راضی هستم. شاید بزرگترین درسی که از مهاجرت گرفته ام این است که همه انسان ها صرف نظر از زبانشان، رنگ پوستشان، فرهنگشان، دین و مذهبشان، جنسیتشان و سن و سالشان در درون مشترکات فراوانی دارند. مشترکاتی که همه انسان ها را انسان می کند. مهر مادری، علاقه به نزدیکان، تمایل به پیشرفت و امثال آن صرف نظر از اینکه متعلق به چه قومی باشی در همه آدم ها وجود دارد. به عبارت دیگر گفته بزرگ سخن ور زبان پارسی، سعدی شیرین سخن بدون شک صحیح است (همان که می گوید بنی آدم اعضای یکدیگرند…). من این را با گوشت و پوست و استخوانم تجربه کرده ام.

با وجود آنکه کار من مشاوره مهاجرت است، هیچ گاه علاقه ای به تبلیغ مهاجرت نداشته ام. به نظر من، مهاجرت یک تصمیم شخصی است و برای همه افراد هم مناسب نیست. هر کس باید شرایط خودش را بسنجد و بعد درباره این مسأله تصمیم بگیرد. یک کمدین معروف آمریکایی حرف جالبی در مورد شهرهای کوچک و بزرگ می زد. ایشان می گفت، شهرهای کوچک به این دلیل کوچک هستند که مردم از زندگی در آنها متنفرند! گرچه ایشان از نگاه طنز قضیه را مطرح می کرد ولی حقیقتی انکارناپذیر در این گفته نهفته است. به همین دلیل هم می توان گفت که بیشتر مردم دنیا علاقه ای به مهاجرت ندارند. برای مثال از میان حدود 80 میلیون ایرانی که در سطح دنیا پخش هستند بیش از 75 میلیون کماکان در داخل کشور عزیزمان ایران زندگی می کنند.

شادی، لزوماً با تغییر حاصل نمی شود. شادی حاصل “پذیرش” است. از آن مهمتر اینکه همه مردم به دنبال شادی نیستند.

برای همه عزیزان آرزوی موفقیت دارم.

علیرضا پارسای

نوشته های دیگر:

 

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

Share
دانستنی هایی در باره ی کانادا – قسمت سوم : کمتر شنیده ها

دانستنی هایی در باره ی کانادا – قسمت سوم : کمتر شنیده ها

این نوشته توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده و تاریخ 6 ژانویه 2014 برابر 16 دی 1392 منتشر شده است.


تحصیل در کانادابا سلام،

بخش سوم این مجوعه را ادامه می دهم.

  • کانادا بزرگترین تولید کننده ی اورانیوم در دنیاست.
  • کانادا برنامه ریزی کرده که طی 10 سال آینده تمام نیروی برق مورد نیاز خود را از انرژی خورشیدی و باد تامین کند.
  • در هفتم سپتامبر سال 1991 در شهر کلگری Calgary  در استان آلبرتا تگرگ سنگینی بارید که خسارت های فراونی ببار آورد. شرکت های بیمه برای جبران زیان های وارده به  مشتریانشان 400 میلیون دلار پرداخت  کردند. در ابن بارش تگرگ 65000 اتومبیل، 60000 محل مسکونی و تجاری و چند فروند هواپیما خسارت دید.
  • پر قدرت ترین گردباد و طوفانی که در کانادا رخ داده در 30 ماه June سال 1912 در شهر ریجایناRegina در استان سسکچوان Saskatchewan  بوده  که 28 نفر کشته و یکصد نفر زخمی داشت و خرابی بسیاری ببار آورد. سرعت باد ذر این حادثه بین 330 تا 416 کیلومتر در ساعت بود.
  • رکورد شدیدتربن بارش باران در 30 ماه می سال 1961 در شهر Buffalo Gap استان سسکچوان ثبت شده است. در کمتر از یک ساعت بیشتر از 25 سانتیمتر (10 اینچ) باران آمد.
  • پلاک نمره ی موتورسیکلت و Snowmobile  وماشین ها در خطه ی Nunavut  به شکل خرس قطبی است.
  • کوچک ترین استان کانادا Prince Edward Island  است که فقط 225 کیلومتر طول و 56 کیلومتر عرض دار.
  • دو تا از بزرگ ترین دریاچه های دنیا به نام های Great Stave Lake و Great Bear Lake  در خطه ی Northwest Territories قرار دارند.
  • به استان  Newfoundland لقب The Rock داده اند.
  • خطه Northwest Territories به سرزمین آفتاب نیمه شب  The Land of the Midnight Sun معروف است.
  • بسیاری از بزرگترین مزارع گندم دنیا در استان سسکچوان قرار دارد.
  • بیش از پانزده میلیون دام در کانادا پرورش داده می شود.
  • امریکا بزرگ ترین مشتری نفت کاناتاست.
  • بیشترین گردشگرانی که به کانادا می آیند امریکایی، مکزیکی و انگلیسی هستند.
  • آمار نشان می دهد از هر هزار نفر کانادایی 459 نفرشان اتومبیل دارند.
  • در کانادا جمعاً 198 زندان وجود دارد.
  • کانادا کوچک ترن زندان دنیا را دار . این زندان در شهر Rodney در استان اونتاریو قرار دارد و فقط 24.3 متر مربع (270 فوت مربع) می باشد.
  • Northwest Territories دارای معادن سرشار الماس می باشد.
  • گفته می شود خیابان ها شهر  وینیپگWinnipeg در استان مانیتوبا Manitoba  پر باد ترین خیابان های کاناداست. ضمنا” به خاطر هوای سردش کانادایی ها به شوخی به آن Winterpeg می گویند .
  • باند های بیش از522 فرودگاه کانادا سنگفرش است و 931 فرودگاه دیگر مثل سایر جاهای دیگر.
  • 32% کانادایی ها خیلی شاد هستند و 55% کمی شاد هستند. آمار در مورد بقیه چیزی نمی گوید شاید آنها هم الکی خوش می باشند.

سایر نوشته های این سری…

تا مطلب بعدی بدرود

داریوش شامبیاتی

فرم ارزیابی مهاجرت کانادا

تماس برای دریافت وقت مشاوره

ثبت نام در خبرنامه مهاجران کانادا

نوشته های دیگر:

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

 

Share
روش های نوین آموزش

روش های نوین آموزش

این نوشته توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده و در تاریخ 8 فوریه 2013 میلادی برابر 20 بهمن ماه 1391 منتشر شده است.


کریس هدفیلد فضانورد کاناداییبا درود. پنج شنبه صبح منزل بودم و کنترل تلویزیون در دست از این کانال به آن کانال می رفتم دیدم مصاحبه ای با یک فضانورد ساکن در ایستگاه فضایی در حال انجام است. این مصاحبه که به طور زنده و مستقیم پخش می شد برایم جالب بود و این بار روی کانال خبری توقف کردم و مشغول تماشا شدم. آنچه که برایم جالب بود مصاحبه گران کم سن و سال بودند که چون برنامه را از نیمه دیدم نمی دانم به چه مناسبتی انجام می شد. دانش آموزان دبستانی یکی یکی می آمدند و بعد از معرفی خودشان و اینکه در کلاس چندم هستند پرسش های خودشان  را با Chris Hadfield فضا نورد کانادایی در میان می گذاشتند. پرسش ها شاید به نظر بچگانه و ساده بود ولی دانستنش خوب بود و آموزنده. یکی از بچه ها پرسید در حالت بی وزنی سر و صورت خودتان را چطوری می شویید؟ فضا نورد از ظرف مخصوصی مقداری آب خالی کرد که به صورت یک قطره ی بسیار بزرگ که به اندازه یک مشت بود و در هوا معلق ماند بعد آنرا با دست گرفت و به صورتش مالید و در آخر ذرات آنرا جمع کرد و البته مقدار باقیمانده هم به صورت خودکار جمع آوری شدند. دیگری پرسید چطوری می خوابید؟ کریس جواب داد داخل کیسه خواب می شویم و چون در حالت بی وزنی هستیم فرقی نمی کند که در چه جهتی باشیم اما چون کیسه خواب به بدنه ی ایستگاه متصل است اگر دوربین ما را به شما نشان دهد به نظر می رسد که ایستاده خوابیده ایم. یکی دیگر پرسید چه غذایی می خورید؟ که او هم نمونه از غذایش را نشان داد و لقمه ای هم خورد ظاهر غذا مثل لواشک های خودمان بود؛ حالا از گوشت قورمه درست شده بود یا چیز دیگری نمی دانم. یک قوطی کنسرو نوعی ماهی قزل آلا را هم نشان داد و گفت این را هم همسفران روسی آورده اند که من خیلی دوست ندارم ولی به هر حال می خورم و این پرسش و پاسخ ها به انگلیسی و فرانسه ادامه داشت.

من نمی دانم هزینه ی یک چنین مصاحبه ای چقدر شده بود ولی آنچه که برایم جالب بود احترام و اعتباری ست که برای بچه ها قایل هستند و امکان برقراری این ارتباط را برای آنها فراهم آورده بودند.  اصولاٌ در روش آموزش و پرورش اینجا به چیزهایی توجه می کنند که برای افرادی مثل من جالب و بعضی وقت ها شاید عجیب باشد ووقتی فکرش را می کنم کله ام سوت می کشد. مثلاٌ گاهی آدم های کوتوله را به دبستان ها می برند و با بچه ها آشنا می کنند که متوجه شوند این ها هیچ فرقی با دیگران ندارند فقط قدشان کوتاه تر است یا حتی افرادی را می برند که عضوی از بدنشان ناقص است، دست یا پا ندارند و آن ها در کلاس برای بچه ها توضیح می دهند که نقص عضوشان مشکلی بوجود نیاورده و چگونه کارهای خود را انجام می دهند و از موفقیت هایشان صحبت می کنند. در همین زمینه برای کلاس های آخر دبستان (اینجا دوره ی دبستان هشت سال است) مادران بسیار جوانی را می آورند که در سنین نو جوانی خواسته یا نا خواسته بر اثر اشتباه یا ندانم کاری بچه دار شده اند ویا در همان سن کم ازدواج کرده اند. می آیند و مشکلاتی را که بخاطر سن کم با آن ها دست به گریبان هستند برای بچه ها حرف می زنند که دیگران از اشتباه آنها پند بگیرند.

مثل این که روش های آموزش و پرورشی جالبی دارند. نتیجه گیری را به عهده ی خود شما می گذارم .

پیروز و شادمان باشید

داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
تعطیلات مدارس کانادا

تعطیلات مدارس کانادا

این نوشته در تاریخ 3 سپتامبر 2012 برابر 13 شهریور 1391 منتشر شده است.


تعطیلات در کاناداامروز رسماً آخرین روز تعطیلات تابستان برای دانش آموزان است. به طور معمول تعطیلات تابستان در کانادا در روزهای آخر ماه ژوئن June (اوایل تیرماه) آغاز می شود و تا روز کارگر (اولین دوشنبه ماه سپتامبر) ادامه دارد. روز کارگر Labour Day در کشور کانادا (و همین طور آمریکا) با سایر نقاط دنیا متفاوت است (در سایر نقاط دنیا به طور معمول اول ماه مه May را روز کارگر می نامند). 

تعطیلات تابستان Summer Break دانش آموزان کانادایی کوتاه و به طور معمول کمتر از 70 روز است ولی در مقابل دو تعطیلی دیگر نیز دارند. یکی از این تعطیلی ها که در آخرین روزهای ماه دسامبر December اتفاق می افتد و کمی به ماه ژانویه January هم کشیده می شود. این تعطیلی که معمولاً Winter Break نامیده می شود از حدود 22 ماه دسامبر (چند روز قبل از کریسمس) شروع می شود و تا روز اول یا دوم ماه ژانویه ادامه دارد. طول این تعطیلی معمولا حدود دو هفته است. تعطیلی بعدی Spring Break یا March Break (اصطلاح دوم بیشتر مرسوم است) نامیده می شود و اواسط ماه مارس (اواخر ماه اسفند) رخ می دهد و به طور معمول یک هفته است. 

در کنار تعطیلی های فوق به طور معمول هر ماه یک روز تعطیلی داریم که اغلب یا روز دوشنبه است یا روز جمعه. این روزهای تعطیل که Stat Holiday (مخفف Statutory Holiday به معنای تعطیلی رسمی) یا Bank Holiday نامیده می شوند باعث می شوند که طول تعطیلی آخر هفته افزایش یابد و به جای دو روز (یعنی شنبه و یکشنبه) سه روز یا بیشتر شود. به این تعطیلی های آخر هفته طولانی Long Weekend می گویند که بهانه خوبیست برای مسافرت های کوتاه مدت.

همه شنیده اید که هوای کانادا بسیار سرد است. زمستان های سرد معمولاً همراه با برف و طوفان های زمستانی همراه است. جالب است بدانید که مدارس کانادا تقریباً هیچگاه به خاطر بارش برف تعطیل نمی شوند (مگر در موارد بسیار نادر). من در منطقه خودمان Chatham-Kent به خاطر ندارم که حتی یک بار هم به خاطر بارش برف، مدرسه را تعطیل کرده باشند. اگر در یک روز خاص برف شدید ببارد یا خیابان ها بسیار لغزنده باشند یا هوا مه آلود باشد، سرویس های مدرسه School Buses را تعطیل می کنند. وقتی سرویس ها تعطیل هستند، عملاً حضور و غیاب جدی گرفته نمی شود و خیلی از بچه ها به مدرسه نمی روند (در مورد دبیرستان ها سخت گیری بیشتر است و به این راحتی نمی توانند به بهانه لغزنده بودن جاده و امثال آن به مدرسه نروند). ناگفته نماند که سیاست های مناطق مختلف آموزش و پرورش در خصوص تعطیلی مدارس به واسطه وضعیت آب و هوا متفاوت است.

نکته آخر اینکه مدارس در طول سال تحصیلی یک سری دوره های آموزشی را برای معلمان خود برگزار می کنند. این دوره ها معمولاً در روز جمعه برگزار می شوند. این روزهای خاص را PA Day (بخوانید پی ای دی) می نامند که مخفف Professional Activity Day (روز فعالیت حرفه ای) است. در این روزها مدرسه را تعطیل می کنند تا معلمان در دوره شرکت کنند. 

 به امید موفقیت همه دانش آموزان، شروع سال نو تحصیلی به دانش آموزان ایرانی، افغانی و تاجیک ساکن کانادا تبریک می گویم. در ضمن بد نیست نوشته زیر را هم محض انبساط خاطر مطالعه بفرمایید:

علیرضا پارسای

نوشته های دیگر:

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

 

Share
خرافه و خرافه پرستی در کانادا

خرافه و خرافه پرستی در کانادا

با عرض سلام.

گربه سیاه نحس؟تا حالا خیلی در مورد کلاس زبانی که می روم یا بهتر است بگویم می رفتم برایتان گفته ام  و مثل این که تمامی هم ندارد. راستی راستی درست گفته اند که وقتی پشت میز مدرسه و درس می نشینی وارد دنیای دیگری می شوی و الان که تعطیلات تابستانی است دایم خاطراتش برایم تکرار می شود و تا سالهای آینده هم با من خواهند بود. همیشه گفته ام  در این کلاسها بیشتر از آن که برایم آموزش زبان مطرح باشد (که در این مورد بسیار بی استعدادم) آشنایی با دوستان جدید و فرهنگهای مختلف از چهار گوشه ی دنیا ست. حساب کنید در کلاس نشسته ام بغل دستی هایم فرانسوی و کلمبیایی و مصری هستند  آن طرفتر ژاپنی و کره ای و فلسطینی و چون میز هایمان به صورت مربع چیده شده رو به رویم مکزیکی و هندی یکی هم از ونزوئلا و آن یکی هم از رواندا (راستش هیچوقت نپرسیدم او از قبیله ی توتسی است یا هوتی. فیلم هتل رواندا را که دیده اید.)  ضلع دیگر همکلاسی هایم از گواتمالا و ویتنام و برزیل و نپال هستند و هر چند روز هم یکی می رود و نفر دیگری از کشوری جدید جای او را می گیرد و من هم که پر سابقه ترین شاگرد کلاس هستم چون نه کار و باری دارم و نه استعدادی و این بهترین سرگرمی من است برای گذراندن روزهایم. ضلع پایین مربع هم که معلم نشسته و چه با حوصله صحبت می کند و در بین صحبت هایش به نکات دستوری اشاره می نماید  و چه با حوصله تر به حرفهای ما بالهجه های عجیب و غریب گوش می دهد و به خاطر تجربه اش انگلیسی به همه ی لهجه ها را هم خوب می فهمد و سعی در تصحیح آنها را دارد. به هر حال مثل این که مطابق معمول این مقدمه از متنی که می خواهم بنویسم بیشتر شد.

در روز های آخر درست مثل دوران مدرسه (مثل این که همه جای دنیا این طور است) کلاس تق و لق شده و حضور همکلاسی ها هم  کم  و کلاس بیشتر به بازی و مسایل غیر رسمی تر اختصاص داشت. در یکی از همان روزها موضوع خرافه و عقیده مردم به خرافات مطرح شد و هر کدام از حاضران اعتقادان عامیانه مردم کشورشان صحبت کردند. فکر کردم در این نوشته اشاره ای بکنم به آنچه که مردم کشورهای مختلف اعتقاد دارند. اگر چه کلمه ی اعتقاد در اینجا غلط است و شاید بهتر است بگویم ” باور ” دارند.

دوست برزیلی گفت مردم کشورم بر این باورند که نباید خواسته یا نا خواسته گربه ای را بکشند چون فکر می کنند تا هفت سال در همه ی کارهایشان بد شانسی می آورند.  جوان ویتنامی گفت ما اگر عازم یک سفر کاری و تجاری شویم و در آغاز سفر چنانچه اولین برخوردمان با یک خانم باشد در کارمان بد شانسی می آوریم و بخصوص در معامله ی تجاری ضرر می کنیم و بسیاری از مردم  بر می گردند و برنامه ی سفر خود را تغییر می دهند. ( حالا قول و قرار های قبلی چه می شود من نمی دانم) همکلاسی هندی گفت ما چون مرده هایمان را با لباس نو می سوزانیم با لباس نو به رختخواب رفتن را خوش یمن نمی دانیم.  خانم های  مکزیکی هم در روز ازدواجشان از مروارید استفاده نمی کنند چون عقیده دارند زندگی زناشویی شان با اشک و گریه همراه خواهد شد. کره ای ها هم باور دارند که وقتی کسی فوت کرد روحش تا شش هفته در همان دور و اطراف است تا کسانی که قبل از مرگش با او خدا حافظی نکرده اند خداحافظی کنند و در این مدت هم نباید حرف بدی در مورد تازه در گذشته زد چون می شنود.

من هم از زدن به تخته هنگام تعریف کردن از کسی گفتم که خیلی رواج دارد اما کسی اعتقاد قلبی به آن ندارد و فقط عادت شده. در مورد کانادایی ها هم چند مورد را می گویم که اتفاقاً با باورهای خرافی ما نزدیکی زیادی دارند  از جمله این که اگر کسی تمام شمع های روی کیک تولدش را با یک فوت  خاموش کند به آرزویش خواهد رسید یا اگر گربه سیاهی به طرف کسی برود نشانه ی بد شانسی و اگر از او دور شود علامت خوش شانسی است. اگر گوش چپ کسی بخارد یک نفر در موردش بد گویی می کند و اگر گوش راستش بخارد دوستی از او تعریف می کند. خارش کف پا هم نشانه ی در پیش بودن سفر است. خیلی از کانادایی ها به دنیا آمدن نوزاد را در روز جمعه دوست ندارند.  نحسی عدد سیزده هم که جای خود دارد.  بعضی از آسانسور های ساختمان های بلند مرتبه طبقه سیزده ندارند.  هوا پیما ها هم که ردیف سیزده ندارند. حالا با توجه به عدد سیزده و روز جمعه اگر بچه ای از شانس بدش روز جمعه ای که سیزدهم ماه هم باشد متولد شود چی ی ی ی ی  می ی ی ی شه؟ واقعاً در دوره ی کامپیوتر و رفتن به کره ی مریخ  و این همه پیشرفت های علمی نمی دانم به این باور ها بخندم یا بر باورمندان بگریم.

 تا درودی دیگر بدرود .

داریوش شامبیاتی

فرم ارزیابی مهاجرت کانادا

تماس برای دریافت وقت مشاوره

ثبت نام در خبرنامه مهاجران کانادا

نوشته های دیگر:

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

 

Share
بعضی قوانین عجیب و غریب در کانادا

بعضی قوانین عجیب و غریب در کانادا

این نوشته که توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده است در تاریخ 18 ژوئن 2012 برابر 29 خرداد 1391 منتشر شد و ممکن است مشمول مرور زمان شود.


اجرای قانون در کانادابا درود. این بار می خواهم کانادا را از زاویه ی دیگری معرفی کنم. نه از سرمایش حرفی خواهم زد و نه از رستوران هایش که در کنار غذاهای پر چربی و سیب زمینی های سرخ شده ی شور و پر کالری غذاهایی با  150 کالری هم تقدیم مشتریان می کنند. قبلاً برایتان نوشته ام که در تورنتو مردم به در حدود 150 و در مونترال به 169 زبان و گویش و لهجه حرف می زنند که این نشان دهنده ی وجود فرهنگ ها و رفتارهای متفاوت مردمی ست که مسئولان برای نظم و کنترل این خیل عظیم حاملان فرهنگ ها چه سختی ها می کشند که به تریج قبای کسی بر نخورد. وقتی هم که به کنه موضوع دقت می کنی  متوجه  بعضی قانون ها می شوی که ممکنست خیلی ها مثل بنده شاخ در بیاورند. این قوانین که لابد در زمانی خاص و به دلایلی  ویژه وضع شده اند و به علتی و گاهی شاید یکبار مورد استفاده قرار گرفته اند همچنان پا بر جا هستند هر چند ممکنست در این زمانه کسی به بعضی از آن ها توجه نکند و  آن ها را زیر پا بگذارد  و پلیس و مقامات مسئول هم خود را به ندیدن بزنند  اما دلیل نمی شود دست کم گرفتشان. این را هم اضافه کنم که خیلی از فانون ها فقط در یک شهر یا یک منطقه و استان  قدرت اجرایی دارند  ولی این از عجیب بودن آن نمی کاهد. حالا چند مورد از این قانون ها را می نویسم و اگر لازم بود توضیحی هم می دهم.

_ سرعت مجاز در بزرگراه های سری 400 یکصد کیلومتر تعیین شده اما رانندگان  معمولاً باید با سرعت 120 برانند و پلیس راه هم خود را به ندیدن می زند  اما راننده ای که بیشتر از 120 براند علاوه بر جریمه نمره ی منفی هم می گیرد این نمره ی منفی در قیمت بیمه ی سال بعد اتومبیل  تاثیر دارد.

_  در سایر جاده ها و خیابان ها  هم حد اکثر سرعت را تعیین کرده اند اما راننده نمی تواند  نه بیشتر و نه کمتر از (حد اکثر سرعت) براند.

_ کسی حق ندارد قبل از 18 سالگی ترک تحصیل کند مگر آن که دانش آموز باهوشی باشد و در شرایطی بتواند قبل از 18 سالگی دوره ی دبیرستان را تمام کند.

_ بچه ها با اجازه ی پدر و مادرشان می توانند در 16 سالگی ازدواج کنند.

_ کار کردن افراد کمتر از 16 سال ممنوع است و صاحبان مشاغلی که به این افراد کار بدهند و در واقع آن ها را اجیر کنند مرتکب عملی خلاف قانون شده اند.

_ حد اقل دستمزد (در انتاریو) برای هر ساعت 10 دلار و 25 سنت تعیین شده واین کمترین میزان دستمزدی است که افراد دریافت می کنند. این مقدار پول معمولاً به جوانان و کارگرانی که در قهوه فروشی و رستوران های فروش غذاهای سرپایی و سریع کار می کنند تعلق می گیرد و گرنه برای مشاغل دیگری که در فضای باز و سرما و آفتاب و یا کارگری مثل آسفالت کاری و زباله جمع کنی مبلغ بیشتری در نظر می گیرند.

_  کارکنان و کارمندان  فروشگاه ها برای 5 ساعت کار نیم ساعت حق استراحت دارند که سیگاری دود کنند و غذایی بخورند.

_  آویختن  لباس شسته روی بند و طناب در فضای باز غیر قانونی است حتی همسایه ها حق دارند از کسی که در حیاط عقبی خودش رخت پهن کرده شکایت کنند.

_  تنها گذاشتن بچه های کمتر از 10 سال در منزل جرم است.

– مسأله ب..ر.ا.ب..ر.ی ز.ن. و .م.ر.د در برابر قانون و کوشش ز.ن.ا.ن برای بدست آوردن ح.ق.و.ق. م.س.ا.و.ی با م.ر.د.ا.ن باعث شده که بسیاری از لغت هایی که قبلاً استفاده می شد  مثل fireman  و weather man  به علت داشتن کلمه ی man  مورد اعتراض خانم ها قرار بگیرد چرا که آن ها هم به این گونه مشاغل روی آورده اند و باعث شده که لغات جدیدی جایگزین شود مثل firefighter  و meteorlogist. این اعتراضات به آنجا کشیده که حتی به سرود ملی کانادا هم ایراد گرفته اند که چرا  در آن  از کلمه ی son  استفاده شده و دختران حق خود را طلب می کنند. این از این. اماهستند آقایانی که در تابستان ها به علت گرمی هوا و شرجی بودن بدون پیراهن و ب.ا.ل.ا .ت.ن.ه ل.خ…ت به خیابان می آیند یا در پارک ها ورزش و پیاده روی می کنند این  سبب شده که خانم هااعتراض کنند و حق برابر بخواهند  تا بالاخره این آزادی هم به آن ها داده شد که بتوانند مثل آقایان به خیابان بیایند. اما دروغ چرا؟ من تا حالا ندیده ام.

_  این خانم ها و آقایان ب.ا.ل.ا. ت.ن.ه ل.خ.ت اگر بخواهند وارد فروشگاهی شوند باید لباس بپوشند  چون ورود به فروشگاه ها  با ب.ا.ل.ا.ت.ن.ه. ی  ل.خ.ت ممنوع است .

_  در مورد کفش هم همین طور است  می توان پابرهنه در خیابان راه رفت اما نمی شود پابرهنه وارد فروشگاه شد.

_  نگهداری حیوانات عجیب و غریب و غیر متعارف در منزل چنانچه قفس های  محکم داشته باشند و در ظرف های مخصوص نگهداری شوند مانعی ندارد و آزاد است. چند سال قبل که می خواستیم خانه بخریم یکجا رفتیم که  در زیرزمینش انواع و اقسام مار و عقرب و سوسمار و رطیل و آفتاب پرست نگهداری می کرد. خانمم که از همان  دم در برگشت من هم سری کشیدم و زود فلنگ را بستم.  به هر حال نگهداری این حیوانات آزاد است دیگر از سگ و گربه و موش و خرگوش نگو.

_  رادیو و تلویزون های کانادا  طبق قانون  موظفند از هر 5 ترانه و آهنگی که پخش می کنند یکی از آن هااز خواننده یا آهنگساز کانادایی باشد.

_  اگر خرید می کنید و پول نقد می پردازید چنانچه در بین مبلغی که به فروشنده می دهید و یا بقیه پولی که او به شما بر می گرداند تعداد 50  عدد سکه ی یک سنتی باشد عملی غیر قانونی انجام شده است  و چنانچه اعتراضی صورت گیرد دادگاه دخالت کرده و پرداخت کننده ی 50 سکه ی یک سنتی را جریمه می کند.

_  نمی دانم چه موقعی و چه اتفاقی افتاده که الان در استان اونتاریو هیچ کس حق ندارد بیشتر از سه و نیم اینچ یعنی چیزی حدود 9 سانتیمتر آب در وان حمام منزلش بریزد. چرا نمی دانم . شاید یک زمانی بچه ای در وان پر از آب منزلشان افتاده و خفه شده که این قانون را تصویب کرده اند اما چه کسی این قانون را اجرا می کند و چه کسی بر اجرای آن نظارت دارد  من خبر ندارم.

_  اگر دو اتومبیل در پارکینگ تصادف کنند پلیس جریمه نمی کند.

_  کشیدن سیگار در اتوموبیلی که سرنشین خردسال دارد ممنوع است (استان انتاریو).

_  تنها گذاشتن  بچه ها یی که باید در ماشین روی صندلی مخصوص بچه ها باشند حتی برای چند لحظه هم خلاف است.

_  و بالاخره این که کشیدن سیگار در ساختمان ها و محل های سقف دار و سایه بان ها یی که حتی چهار طرفش باز باشد ممنوع است.  در چاتام هم مانند سایر جاها سیگار کشیدن تا فاصله ی 9 متری محل بازی بچه ها در پارک ها و 4 متری ایستگاه های اتوبوس که سقف دارند ممنوع است. اما خودم هر روز می بینم که در ایستگاه اتوبوس بعضی ها زیر همین تابلوی تا 4 متری استعمال دخانیات ممنوع است سیگارشان را می کشند  و راستی راستی سیگارهای کانادا هم خیلی بد بو هستند.

این هم از چند قانون که بعضی هاشان عجیب بود. اگر بعداً به موارد دیگری برخورد کردم خبرتان می کنم.

تا درودی دیگر بدرود .

داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
کدام مهد کودک

کدام مهد کودک

این نوشته که توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده در تاریخ 8 می 2012 برابر 19 اردیبهشت 1391 منتشر شده است.


مهد کودک در کانادابا درود . دفعه ی قبل در مورد درس و مشق در اونتاریو نوشتم اما هستند بسیاری از دوستان تازه مهاجری که فرزند خردسال دارند یا افرادی که در اینجا صاحب بچه شده اند و به فکر مهد کودک و day care می باشند که آنها را نگهداری کند تا خودشان به کار و زندگی برسند . به نظر من برای انتخاب day care  باید بیشتر از زمان اجاره یا خرید منزل چشم و گوش را باز کرد و مواظب بود؛ چرا که پای “پاره ی تن” در میان است و “عزیز جان” . از این رو امروز با توجه به آنچه که این طرف و آن طرف شنیده و خوانده ام و پیگیر بوده ام مواردی را می نویسم. امیدوارم که مورد استفاده قرار بگیرد. یادتان باشد این حق شماست که از day care  پرس و جو کنید و امکانات و تجربیاتشان را بررسی نمایید و با توجه به شرایط فرزندتان “مهد کودک” مناسبی را انتخاب کنید. این که نوشتم شرایط فرزندتان منظورم از سن و عادات و احتیاجات او و خواست های شما در مورد کودکتان است. مثلاً هماهنگی او در جمع کوچک بچه ها چگونه است؟ با دیگران سازش دارد یا خیر؟ بچه ای تکرو و گوشه گیر است یا اجتماعی؟ احتیاجات و نیازهای آموزشی و جسمانی او چیست؟ کنترل ادرار دارد یا خیر؟ آمادگی او برای رفتن به مدرسه (بعد از مهد) تا چه اندازه است؟ آیا به خواب بعد از ظهر عادت دارد یا نه؟ تحریک پذیری او از بچه های بزرگتر از خودش و یا تقلید از آنها تا چه حدودی است؟ و مسایل دیگری که خود شما در مورد فرزندتانن بهترمی دانید.

– بررسی نمایید آیا کارکنان و معلمین مهد کودک دوره تخصصی لازم را دیده و مدرک دارند یا نه Early Childhood Educator – ECE؟ معمولاً این  افراد باید دوره های کمک های اولیه نظیر CPR را هم گذرانده و همواره در دوره های باز آموزی شرکت کنند. از والدین دیگر بپرسید که از کارکنان آنجا راضی هستند یا نه دلیلش را هم سوال کنید.

– هرگز به این که فلان خانم هموطن است و مثلاً پری جون و مهوش خانم آنجا کار می کنند بسنده نکنید؛ حتی آنها هم باید دوره های لازم را طی کرده و مدرک داشته باشند؛ در غیر این صورت کار آنها غیر قانونی است.

– بپرسید که محل نگهداری بچه تان  بیمه ی آتش سوزی دارد  و مسیولیت هایی که قانوناً به عهده دارند کدام هاست. اگر سرویس آمد و رفت دارند بیمه ی آن تا چه حدودی است؟  اصولاً ته و توی بیمه ی آنجا را در آورید. این خیلی مهم است اگر هم در گفته های آنان شک کردید حتماً بخواهید که مدارک و قراردادهایشان را نشان دهند. یادتان باشد این حق شماست.

– اگر مهدی مورد پسندتان شد و با شرایط شما مناسب بود بررسی کنید که با مقررات استانی هماهنگ هستند یا خیر؟ حتی برای اطمینان خاطر بیشتر، مجوزها و اعتبارنامه هایشان را ببینید.

– به نظافت و بهداشت آنجا توجه کنید. نظافت توالت و دستشویی ها، شستن دست بچه ها و یا تمیز کردن پاهایشان بعد از تعویض پوشک. آیا در آنجا به اندازه ی کافی مواد ضد عفونی کننده و ضد باکتری sanitizer  موجود هست و از آنها استفاده می کنند؟ یادتان باشد بچه ها در مهد کودک و مراکز نگهداری بیشتر از منزل در معرض آلوده شدن به میکروب و بیماری قرار دارند. مراقبت از بچه ها را برای مریض نشدن جزء عادت های خودتان قرار دهید.

-اگر فرزندتان را در مهد کودک غیر ایرانی می گذارید با توجه به این که انگلیسی زبان دوم بچه و حتی خود شماست بررسی کنید آیا در آنجا کسی هست که با زبان فارسی حتی خیلی کم آشنایی داشته باشد؟ آیا فرزندتان با همان چند کلمه ای که انگلیسی بلد است می تواند با معلمین آنجا ارتباط برقرار کند. البته ECE ها خودشان بلدند که با بچه های غیر کانادایی چگونه رفیق شوند؛ اما در این مورد باز هم بپرسید ضرر ندارد. ضمناً چند کلمه ی مورد نیاز بچه را هم به آنها یاد بدهید. مثلاً آب Water و جیش  Pee pee.

-فرزند شما به شرکت در چه فعالیت ها و بازی هایی علاقه دارد؟ گردش و این طرف آن طرف رفتن؟ کاردستی درست کردن؟ بازی های دسته جمعی در پارک و قدم زدن های گروهی؟ آیا این ها برای شما کافیست؟ اگر بچه شما به چیز خاصی علاقه دارد حتماً به مسیولین مهد یاد آوری کنید.

-علاوه بر بررسی کیفیت و تجربه  تحقیق کنید شاید مهد کودک مورد نظر شما به فرهنگی ویزه یا مذهبی خاص تعلق داشته باشد چون ممکنست آنها با گرفتن مجوز های خاص آموزه هایی راوارد ذهن کودکان کنند. آیا تنها  کیفیت خوب یک مهد کودک مثلاً چینی و نزدیکی آن به محل کار یا منزل شما ارزش آنرا دارد که بچه ی شما با مسایل خاص آن فرهنگ نگهداری شود؟

-آیا شما غذای بچه را در کیفش می گذارید و یا آنها تغذیه ی میان روز بچه را به عهده دارند؟ غذای بچه را برای چند ساعت و در کجا نگهداری می کنند؟ آیا وقت ناهار آن را گرم می کنند؟ اگر خودشان غذا می دهند بپرسید چه غذاهایی می دهند و حتماً آشپزخانه و بهداشت آنجا را کنترل کنید.  مواظب باشید و بپرسید دقت می کنند که بچه ها حتماً غذایشان را بخورند و بازی بازی نکنند و نصفه کاره از سر میز یا سفره پا نشوند؟ بپرسید آب یا چه نوشابه ای به آنها می دهند؟

– هرگز برای تنقلات بچه در کیفش پسته و بادام و فندق مخصوصاً بادام هندی cashew و بادام زمینی peanut  نگذارید (یا خوراکی هایی که در تهیه آنها بادام هندی یا بادام زمینی استفاده شده است). خیلی از بچه ها به خشکبار حساسیت دارند. حتی در خیلی از مهد ها یادآوری می کند روزهایی که بچه را به مهد می برید در منزل برای صبحانه به آنها peanut butter (خمیر بادام زمینی) ندهید.

– با توجه به وقت و علاقه تان بپرسید که تا چه اندازه می توانید و اجازه دارید در فعالیت های مهد مشارکت کنید و به آنها یاری برسانید؟ یادتان باشد که در این صورت باید مطابق استانداردهای آنها رفتار کنید.

– حساب کتاب کنید که با توجه به کیفیت مهد و هزینه هایش برایتان مقرون به صرفه هست یا خیر؟ آیا می توانید از یارانه Subsidy استفاده کنید؟ در مورد روزهایی که قرار بوده بچه به مهد برود اما به دلیل مسافرت یا خدای نا کرده بیماری او یا بی حوصلگی خود شما فرزندتان به مهد نرفت آیا باید هزینه اش را پرداخت کنید یا نه؟ چون معمولاً آنها شهریه را اول ماه یا سال می گیرند هزینه دریافت شده ولی پرسیدن ضرر ندارد.

 اینها مواردی بود که من نوشتم خودتان هم از بچه دارها ی دیگر بپرسید که اطلاعاتتان کامل شود. به امید خوشحالی و سلامتی همه ی بچه ها ی عزیز.

تا درودی دیگر بدرود.

داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
گشت و گذاری در میدان داندس تورنتو

گشت و گذاری در میدان داندس تورنتو

این نوشته توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر در آمده و در تاریخ 3 می 2012 برابر 14 اردیبهشت 1391 منتشر شده است.


با درود . قبلاً گفته بودم که به خاطر خرید کتاب روزهای اول و دوم فروردین را در کتابفروشی های Indigo و World’s Biggest Book Store  در downtown تورنتو گذراندم [لینک]. اولی که حدودیک ربع پیاده روی تا میدان داندس Dundas فاصله دارد و دومی هم تقریباً چسبیده به میدان است و وعده داده بودم که در مورد این میدان بنویسم؛  اما از آنجا که ممکن است تا حدود یکی دو ماه دیگر آن طرف ها پیدایم نشود تصمیم گرفتم عکس هایی را که در آن روزها گرفتم با شرح کوتاهی درباره ی هر کدام تقدیم کنم تا سر فرصت دوباره آنجا بروم ودل سیر سیاحت کنم و قصه اش را هم برایتان تعریف کنم. این روز ها که هوا خوبست بهترین فرصت برای مهاجران ساکن تورنتو و یا مناطق اطراف آنست که گشتی بزنند و لذت ببرند  و اضافه کنم که اگر طوری برنامه ریزی کنید که شب تعطیل بروید نور علی نور است. چون خلق خدا می ریزند آنجا و گروه های موسیقی هم برنامه اجرا می کنند که به هر حال فرصتی است برای رفع خستگی.

سه عکس اول مناظری است کلی از گوشه های مختلف میدان که به علت بسته بودن زاویه ی دوربین ارزان قیمتم عکس ها اینجوری از آب در آمدند. به خوبی خودتان ببخشید.

میدان داندس

میدان داندس

میدان داندس

کمی آن طرف تر خانمی سفید پوش با چهره ای سفید تقریباً بی حرکت ایستاده بود و گاه گاهی به آرامی حرکتی می کرد و اشاره ای که مردم در جعبه ی جلوی او پول بریزند. خیلی هم حواسش جمع بود؛ چون وقتی دید من از دور از او عکس انداختم با همان آرامی اشاره کرد که پول بده من هم خودم را به آن راه زدم و رد شدم.

میدان داندس

میدان داندس

شهرداری هم به تیرهای چراغ برق پلاکاردهای خوشامد گویی به زبان های مختلف آویزان کرده بود که من گشتم و خیرمقدم به زبان فارسی را پیدا کردم که ملاحظه می فرمایید.

میدان داندس

برای بعضی از دوستان هم که فکر می کنند اینجا همه در رفاه هستند عکس آخر را از دو نفر بی خانمان خیابان خواب یا به قول خودمان کارتن خواب انداختم که تصویری از فقر را هم نشان داده باشم.

میدان داندس

به امید این که فرصت رفتن به میدان داندس Dundas را پیدا کنید و ساعتی را خوش باشید.

تا درودی دیگر بدرود.

داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
اولین روز سال در بزرگترین کتابفروشی دنیا

اولین روز سال در بزرگترین کتابفروشی دنیا

این نوشته که توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده است در تاریخ 24 مارس 2012 برابر 5 فروردن 1391 منتشر شد.


بزرگترین کتابفروشی دنیابا درود. چند هفته ای است که در تورنتو هستم. هوا عالیست. جای شما خالی همراه دوستان در کنار سفره ی هفت سین بزرگی در یک رستوران سال را تحویل کردیم و دم دمای صبح بر گشتیم و بعد از یک استراحت کوتاه طبق قرار قبلی همراه یکی از عزیزان که عازم محل کارش بود راهی مرکز شهر تورنتو شدم. علت رفتنم به Downtown این بود که از یک هفته مانده به سال نو یکی از دوستان فیس بوکی به همه سفارش می کرد که امسال کتاب عیدی بدهید و کتاب های جدید و تازه چاپ را هم معرفی می کرد. یاد آوری هر روزه ی این دوست قدیمی از یک طرف و سفارش دوست عزیز دیگری برای تهیه ی یک کتاب سبب شد که در اولین روز سال نو به قصد خرید کتاب و بیشتر از این به خاطر رفتن به یک کتابفروشی که بنا بر تابلوی سر در آن بزرگترین کتابفرشی دنیاست World’s Biggest Book Store بروم . مدت ها بود در وصف این کتابفروشی شنیده بودم و بازدید از آن را برای خودم واجب می دانستم و متاسفانه نمی شد. به هر حال شانس آوردم و همانطور که گفتم سال جدید را با بهترین دیدارها شروع کردم و چه شاتسی داشتم که کتابفروشی دیگری هم به اسم Indigo که قبلاً هم چند بار سر زده بودم در همان نزدیکی ها (نزدیک در مقیاس تورنتو)  سر راهم بود. با خودم گفتم خوب است به هر دو سر بزنم. در مسیرم اول به Indigo رسیدم .قبلاً هم چند بارضمن خرید در mall یا به قول خودمان مجتمع تجاری بزرگی که این فروشگاه در آن قرار دارد به آن سر زده بوم اما نه با دل سیر؛  ولی این بار چون تنها بودم و هدفم هم رفتن به کتابفروشی بود با خیال راحت وارد شدم.

کتابفروشی ایندیگو که به قول خودشCanada’s Largest Book Retailer (بزرگترین خرده فروش کتاب در کانادا) است شعب بسیاری در کاتادا دارد و نمی دانم که این شعبه ی مرکزی است یا نه. فروشگاه بزرگی است در دو طبقه با مراجعین بسیار و نه لزوماً مشتری و خریدار. در گوشه و کنار مغازه صندلی گذاشته اند و ملت هر کتابی را که می خواهند برداشته لم می دهند و مطالعه می کنند. یک قهوه فروشی هم دارد که بوی مطبوع قهوه ی تازه ی آن خستگی را از تن به در می کند و مهمتر اینکه اینترنت بی سیم مجانی هم دارد و بعضی ها هم مشغول search کردن هستند با چند جلد کتاب دم دستشان. یک دفعه که قبلاً رفته بودم فصل امتحانات دانشگاه بود که چه ازدحامی بود. به جرات می گویم جای سوزن انداختن نبود وبا یک ترنم موسیقی آرامش بخش در فروشگاه همه مشغول مطالعه و درس خواندن بودند. این دفعه هم که رفتم همه ی صندلی ها و لبه ی پنجره ها اشغال بود. چرخی زدم و چون ناشی هستم و هنوز استفاده از کامپیوترهای راهنما را که گوشه و کناراین کتابفروشی و کتابخانه ها هست یاد نگرفته ام ازیکی از کارمندان خواستم که بخش کتاب های نقاشی و نقاشان را نشانم دهد. راهنمایی کرد و من ایستاده مقابل یکی از قفسه ها سرگرم دیدن و ورق زدن شدم. احساس کمر درد و دیدن ساعت گذشت یک ساعت و نیم را نشان داد  لذا با خیال راحت همان جا چهار زانو کف فروشگاه و مقابل قفسه نشستم وادامه دادم. بیشتر از دو ساعت دیگر همانطور نشسته بودم و ورق می زدم و مگر کتاب ها تمام می شد دریایی از کتاب بود آن هم در یک قفسه تا بالاخره یکی از فروشنده ها که لابد از طرز نشستنم تعجب کرده بود که چطور مدتی است پاهایم را در هم گره زده ام و خسته نشده ام بالای سرم آمد و گفت اگر می خواهی برایت یک صندلی بیاورم که با این پیشنهاد متوجه گذشت زمان شدم که ای بابا من هنوز به بزرگترین کتابفروشی دنیا که مقصد اصلی من بود نرفته ام . از او تشکر کردم و وقتی خواستم بلند شوم براستی پاهایم بی حس شده بودند  کمک کرد تا بلند شدم و کمی دولا دولا راه رفتم تا کمرم راست شد که خودم را مقابل قفسه ی کتاب های سینمایی دیدم دو باره پاهایم شل شد و نیم ساعتی هم در آنجا معتکف شدم ولذت بردم و بالاخره با قول به خودم که در اولین فرصت دوباره بر می گردم از کتابفروشی Indigo بیرون زدم و بعداز پیاده روی مختصری به میدان داندس Dundas رسیدم. آدرس کتابفروشی را از یک پلیس دوچرخه سوار پرسیدم که راهنمایی کرد و اجازه هم داد که از او با دوچرخه اش عکس بگیرم  اماگفت رویم را آن طرف می کنم که مثلاً نفهمیدم تو از من عکس انداختی. اضافه کنم که در Downtown تورنتو پلیس ماشین سوار – موتور سوار و دوچرخه سوار دیده ام یکبار هم دو تا را در آن شلوغی سوار اسب دیدم واز همه جالبتر چند بار پلیس اسکیت به پا دیده ام که مشغول گشت زنی بود اند. یک بلوک بالاتر از میدان دست چپ وارد خیابانی شدم و تابلوی عظیم World’s Biggest Book Store را دیدم وارد که شدم اقیانوسی از کتاب بود و من مشغول گردش بین قفسه ها شدم. این یکی هم در دو طبقه بود. همین طورکه در فروشگاه می گشتم طول و عرض آنرا قدم شمار کردم حدود 120 قدم در 80 قدم بود و قفسه ها هم تقریبا” هم قد من بودند شاید کمی بلندتر و آن چنان نزدیک به هم چیده شده بودند که اگر کسی در راهروی بین ردیف قفسه ها ایستاده بود می بایستی با احتیاط از کنارش رد شوی که او هم خودش را جمع کند و تو هم مواظب باشی که تنه نزنی.

اینجا مثل فروشگاه قبلی شلوغ نبود شاید به علت این که  از مبل و صندلی و فهوه فروشی و احتمالاً اینترنت مجانی خبری نبود؛ اما چندین ده نفری که من دیدم همه ایستاده در کنار قفسه ها و یا روی پله ها ی رفتن به طبقه ی دوم نشسته بودند و مشغول مطالعه و جالب اینکه در یک نظر کلی سن مراجعین اینجا بیشتر بود و دوران جوانی و دانشجویی راپشت سر گذاشه بودند. راستش خستگی بازدید از Indigo مرا از پا انداخته بود ولی حدود سه ساعتی هم در این فروشگاه که فکر می کنم هردو طبقه اش روی هم حدود زمین چمن فوتبال بود وقت گذاشتم و در اینجا فقط کنار قفسه ی کتا ب های سینمایی سرگرم بودم و مدتی هم به قدم زدن و لذت بردن. خیلی دلم می خواست از داخل این دو کتابفروشی عکس بیندازم اما چون دوربینم خوب نبود و بعد هم موافقت رییس فروشگاه و رضایت مشتریانی که در کادر قرار می گرفتند لازم بود از خیرش گذشتم و اولین روز سال نو را در میان چند صد هزار جلد کتاب گذراندم. لذتی بردم که می دانم بعداز این و در سفر های بعدی پاتوقم خواهند بود و افسوس بسیار خوردم که چرا زودتر از این چنین سعادتی نصیبم نشده بود.

دوم فرودین را با فکر و ذکر روز قبلش گذراندم و باز هم دیروز کفش و کلاه کردم و دوباره رفتم Indigo بعد از نیم ساعت اتوبوس سواری از منزل تا Downtown( با قطار 45 دقیقه راه است ) و یک ربع پیاده روی حدود 10 صبح وارد کتابفروشی شدم. چندین جلد کتاب آثار نقاشان بزرگ و طرح های گرافیکی را بر داشتم و در گوشه ی دنجی نشستم و ورق زدم و تماشا کردم و لذت بردم.  بی اغراق بگویم شاید بیش از هزار عکس خوش چاپ ا زپرده های نقاشی و تعدادزیادی طرح های گرافیکی دیدم و چه دنیایی ست این یکی . دل ضعفه و احساس افتادن قند خون متوجهم کرد که بیش از سه ساعت از ظهر گذشته در همان mall جای شما خلی ناهار خوردم. بعد از غذا خودم را راضی کردم که به کتابفروشی بر نگردم و به خیابان رفتم و در آفتاب بهاری قدم زدم تا باز به میدان Dundas رسیدم. شانس آوردم و جای خالی روی یک نیمکت سنگی پیدا کردم و مشغول تماشای خلایق شدم و چه سیاحتی داشت. باید در فرصتی مناسب در باره این میدان هم بنویسم. چون بیشتر از یکی دو ساعت وقت نداشتم و بایستی بر می گشتم فکر کردم این مدت برای دوباره رفتن به بزرگترین کتابفروشی دنیا کم است باید یک روز دیگر از اول وقت به آنجا بروم و در بین کتاب ها نفس بکشم. در این دو روز جای بسیاری از دوستان مخصوصاً دوست گرامی ف.ی.س .ب.وک..ی و رفیق قدیمی دوران دارالفنونم را خیلی خیلی خالی کردم. این را هم اضافه کنم که در روز دوم فهمیدم هر دو کتابفروشی متعلق به یک شرکت است. خدا مدیران فرهنگ دوست آن ها را موفق تر نماید.

تا درودی دیگر بدرود.

داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
نوروز و کودکان ایرانی کانادایی

نوروز و کودکان ایرانی کانادایی

این مطلب که توسط خانم نگار بیک نوشته شده است در تاریخ 21 مارس 2012 برابر دوم فروردین ماه 1391 منتشر شد.


مراسم هفت سین چینی

یکی از دغدغه های بسیاری از مهاجران ایرانی، چگونگی انتقال زبان و فرهنگ پارسی به فرزندانشان است. آموختن زبان مادری و صحبت به زبان فارسی و در مراحل بعد خواندن و نوشتن و آشنایی با فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی گاه به بحث رایج شب نشینی های خانوادگی، بررسی ضرورت یا عدم ضرورت و روش انجام آن تبدیل می شود و طبعاً از این منظر هر کس نظری دارد که از دید خود نیز صحیح است و بسته به میزان تمایل و حساسیتش نسبت به این موضوع (از صحبت کردن به زبان فارسی گرفته تا آموختن خواندن و نوشتن) راهی را در پیش می گیرد یا شاید هم نمی گیرد!! در این که آشناکردن کودکان با زبان و فرهنگ مادری شان کاری پسندیده است شکی نیست اما موضوع قصه امروز من ضرورت یا عدم ضرورت این امر نیست چراکه هر فرد عاقل و بالغی که تصمیم به امر خطیری چون مهاجرت زده طبعاً صلاح ملک و مملکت خویش را بهتر داند و برای هر تصمیمی حتماً ادله خاص خودش را دارد.

قصه امروز من بیشتر بر موضوع چگونگی آشناکردن بچه ها با فرهنگ پارسی تکیه دارد تا ضرورت آن. این چگونگی به خودی خود اهمیت خاصی دارد چراکه نوع برخورد والدین با کودکان در جذب یا دفع فرهنگ و زبان مادری شان تاثیر فراوانی دارد و گاه به موفقیت یا شکستی می انجامد که اولی به تجربه ای شیرین و لذت بخش و دومی به عاملی برای ایجاد کشمکش و دورشدن تدریجی فرزندان و والدین از یکدیگر بدل می شود.

بگذارید بروم سر اصل مطلب… دوست با سلیقه ای دارم که هر سال در روزهای پایانی سال نو، مراسمی برای کودکان برپا می کند و از آن ها می خواهد که با کمک یکدیگر برای خودشان یک سفره هفت سین درست کنند. در این مراسم ایشان تمام لوازم مورد نیاز برای سفره هفت سین را به تعداد کودکان دعوت شده آماده می کند و یک سینی یا سبد به همراه ظروف کوچکی برای قراردادن هر کدام از لوازم هفت سین روی آن می چیند. پس از آن یکی یا دو تا از بچه ها که قبلاً در مورد اجزاء سفره هفت سین آموزش دیده اند برای بچه های دیگر توضیح می دهند که هفت سین چیست و چه چیزهایی باید در آن قرار داد.

این کار نه تنها روش جالبی برای آشناکردن بچه ها با فرهنگ کهن نوروز است بلکه اعتماد به نفس کودکان را برای صحبت کردن در مقابل دیگران نیز افزایش می دهد و از طرفی به علت تکرار هر ساله آن، ملکه ذهن بچه ها شده و اگر روزی روزگاری در مدرسه از آن ها در مورد فرهنگ و سنت کشور مادری شان سوال شود، به جای سکوت یا گفتن جمله «ما چیزی نداریم» حرفی برای گفتن خواهند داشت و به این ترتیب ضمن معرفی فرهنگ مادری شان احساس حقارت و سرخوردگی نخواهند کرد.

حالا تصور کنید کودکانی را که با لهجه ایرانی کانادایی کودکانه شان برای شما در مورد سمنو و سنجد و سماق و … بگویند و هر از گاهی تپقی هم بزنند و بر شیرینی مراسم بیفزایند. الحق و الانصاف این ابتکار دوستم نه تنها برای بچه ها که برای ما مادران هم آموزنده بود و الگویی شد برای برپاکردن مراسمی مشابه در دیگر مناسبت و جشن های ایرانی.

بعد از پایان توضیحات سینی بزرگ حاوی اجزاء هفت سین در اختیار بچه ها قرار داده شد تا از هر جزء آن بردارند و در سینی های کوچکشان بچینند. شور و اشتیاق بچه ها برای چیدن سینی هفت سین و حوصله و صبوری دوستم در برپایی چنین مراسم خلاقانه ای برایم بسیار جالب و تحسین برانگیز بود. دانستم که اگرچه دورشدن نسبی فرزندم از فرهنگ و زبان مادری اش و گذشته ای که ما با آن خود گرفته ایم و بزرگ شده ایم بهایی است که برای آینده بهتر او پرداخته ام اما به جرات می توانم بگویم که اگر بخواهیم می توانیم هر جا که هستیم کماکان رنگ و بوی یک خانواده ایرانی را داشته باشیم. خانواده ای که در کنار بهره مندی از امکانات و رفاه یک کشور جهان اول، از حفظ و اشاعه سنت های اصیل و صحیح کشورش نیز باز نمی ماند و به آن می بالد.

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

هفت سین زندگی تان پر از سلامتی و سعادت

تصاویری از مراسم هفت سین چینی

مراسم هفت سین چینی

مراسم هفت سین چینی

مراسم هفت سین چینی

مراسم هفت سین چینی

 

سال نو مبارک

نگار

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

 

Share