Browsed by
Category: زنگ تفریح

مطرح کردن مسایل جالب و یا نه چندان جدی

تعطیلات آخر سال در کانادا

تعطیلات آخر سال در کانادا

این نوشته در تاریخ 25 دسامبر 2015 برابر 4 دی 1394 نوشته و منتشر شده است.


تعطیلی تعدادی دفتر ویزاتعطیلات رسمی کانادا بسته به استان محل اقامت و همین طور بسته به شرکتی که فرد در آن کار می کند متفاوت است ولی سه روز مشخص در پایان و آغاز هر سال برای بیشتر شرکت ها و سازمان ها روز تعطیل محسوب می شود. این سه روز به شرح زیر است:

  • 25 دسامبر یا روز کریسمس – روز تولد حضرت مسیح (ع)
  • 26 دسامبر معروف به باکسینگ دی Boxing Day
  • 1 ژانویه یا اولین روز سال تحصیلی

اگر یک یا چند تا از این سه روز همزمان با تعطیلات آخر هفته شوند (یعنی شنبه تا یکشنبه)، در آن صورت تعطیلی را به دوشنبه و سه شنبه هفته بعد منتقل می کنند.برای مثال باکسینگ دی امسال روز شنبه است، به همین خاطر روز دوشنبه را تعطیل اعلام کرده اند و اکثر شرکت ها نظیر شرکت مهاجرتی پارسای حدفاصل جمعه تا دوشنبه امسال تعطیل هستند.

این سه تعطیلی بسیار به هم نزدیک هستند (یک فاصله یک هفته ای دارند) و به همین خاطر خیلی از شرکت ها و سازمان ها هفته بین 25 دسامبر تا اول ژانویه را تعطیل می کنند. حتی اگر شرکت یا سازمانی تعطیل نباشد بسیاری از کارمندان آن شرکت از مرخصی سالانه خود استفاده می کنند و به مسافرت و تفریح می پردازند. به خاطر دارم پیش از آنکه در سال 2007 (یعنی نزدیک به 9 سال پیش) شرکت خودم را تأسیس کنم، من هم مثل بقیه کارمندان هیچ گاه در این دوره زمانی سر کار نمی رفتم. البته یک دلیل دیگر این امر این است که مدارس نیز به مدت دو هفته تعطیل هستند و فرصت خوبی برای خانواده های کانادایی است که در کنار فرزندان خود به مسافرت بروند.

در نهایت از صمیم قلب برای همه ایرانیان ساکن کانادا آرزوی تعطیلات خوشی دارم. همچنین امیدوارم عزیزان ساکن ایران در نظر داشته باشند که ما این روزها نیمه تعطیل هستیم (;

از صمیم قلب برای یک یک خوانندگان مهاجران کانادا آرزوی موفقیت دارم.

علیرضا پارسای

فرم ارزیابی مهاجرت کانادا

تماس برای دریافت وقت مشاوره

ثبت نام در خبرنامه مهاجران کانادا

نوشته های دیگر:

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

Share
این دوازده سال

این دوازده سال

این نوشته در تاریخ 11 ژانویه 2014 برابر 21 دی ماه 1392 نوشته و منتشر شده است.


پاییز در کانادانگارنده دوازده سال پیش در تاریخ 19 دی ماه 1380 برابر 9 ژانویه 2002 در پی دعوت به کار از سوی یک آمورشگاه کامپیوتر در شهر ابوظبی کشور امارات متحده عربی خاک ایران را ترک کرد. البته پیش از خروج از کشور برای مهاجرت به کانادا هم اقدام کرده بودیم و حضور در امارات بیشتر بهانه ای بود تا زندگی در خارج از کشور را بیازماییم. وقتی می گویم ما اشاره به خودم، همسرم و فرزندمان می کنم. زندگی در امارات فصل جدیدی را برای ما باز کرد و برای اولین بار کار و زندگی در محیطی بیگانه را تجربه کردیم. حدود دو سال و اندی بعد از ورود به امارات، رخت سفر بربستیم و این بار راهی خاک کانادا شدیم و در حال حاضر نزدیک 10 سال است که کانادا خانه مان شده است.

نگرش انسان ها به پدیده مهاجرت بسیار متفاوت است. اگر از مهاجران به کانادا در خصوص حرکتی که انجام داده اند سوال کنید پاسخ های متفاوتی ارائه کنند. پاسخ های افراد بستگی به مدت زمانی که از مهاجرتشان می گذرد، روش مهاجرتشان، فرصت هایی که برایشان پیش آمده یا از دستشان رفته است، روحیات شخصی شان و هزار و یک دلیل دیگر دارد. اگر از من سوال کنید باید عرض کنم که تا امروز به خیر گذشته است و از تصمیم خود بسیار راضی هستم. شاید بزرگترین درسی که از مهاجرت گرفته ام این است که همه انسان ها صرف نظر از زبانشان، رنگ پوستشان، فرهنگشان، دین و مذهبشان، جنسیتشان و سن و سالشان در درون مشترکات فراوانی دارند. مشترکاتی که همه انسان ها را انسان می کند. مهر مادری، علاقه به نزدیکان، تمایل به پیشرفت و امثال آن صرف نظر از اینکه متعلق به چه قومی باشی در همه آدم ها وجود دارد. به عبارت دیگر گفته بزرگ سخن ور زبان پارسی، سعدی شیرین سخن بدون شک صحیح است (همان که می گوید بنی آدم اعضای یکدیگرند…). من این را با گوشت و پوست و استخوانم تجربه کرده ام.

با وجود آنکه کار من مشاوره مهاجرت است، هیچ گاه علاقه ای به تبلیغ مهاجرت نداشته ام. به نظر من، مهاجرت یک تصمیم شخصی است و برای همه افراد هم مناسب نیست. هر کس باید شرایط خودش را بسنجد و بعد درباره این مسأله تصمیم بگیرد. یک کمدین معروف آمریکایی حرف جالبی در مورد شهرهای کوچک و بزرگ می زد. ایشان می گفت، شهرهای کوچک به این دلیل کوچک هستند که مردم از زندگی در آنها متنفرند! گرچه ایشان از نگاه طنز قضیه را مطرح می کرد ولی حقیقتی انکارناپذیر در این گفته نهفته است. به همین دلیل هم می توان گفت که بیشتر مردم دنیا علاقه ای به مهاجرت ندارند. برای مثال از میان حدود 80 میلیون ایرانی که در سطح دنیا پخش هستند بیش از 75 میلیون کماکان در داخل کشور عزیزمان ایران زندگی می کنند.

شادی، لزوماً با تغییر حاصل نمی شود. شادی حاصل “پذیرش” است. از آن مهمتر اینکه همه مردم به دنبال شادی نیستند.

برای همه عزیزان آرزوی موفقیت دارم.

علیرضا پارسای

نوشته های دیگر:

 

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

Share
دانستنی هایی در باره ی کانادا – قسمت سوم : کمتر شنیده ها

دانستنی هایی در باره ی کانادا – قسمت سوم : کمتر شنیده ها

این نوشته توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده و تاریخ 6 ژانویه 2014 برابر 16 دی 1392 منتشر شده است.


تحصیل در کانادابا سلام،

بخش سوم این مجوعه را ادامه می دهم.

  • کانادا بزرگترین تولید کننده ی اورانیوم در دنیاست.
  • کانادا برنامه ریزی کرده که طی 10 سال آینده تمام نیروی برق مورد نیاز خود را از انرژی خورشیدی و باد تامین کند.
  • در هفتم سپتامبر سال 1991 در شهر کلگری Calgary  در استان آلبرتا تگرگ سنگینی بارید که خسارت های فراونی ببار آورد. شرکت های بیمه برای جبران زیان های وارده به  مشتریانشان 400 میلیون دلار پرداخت  کردند. در ابن بارش تگرگ 65000 اتومبیل، 60000 محل مسکونی و تجاری و چند فروند هواپیما خسارت دید.
  • پر قدرت ترین گردباد و طوفانی که در کانادا رخ داده در 30 ماه June سال 1912 در شهر ریجایناRegina در استان سسکچوان Saskatchewan  بوده  که 28 نفر کشته و یکصد نفر زخمی داشت و خرابی بسیاری ببار آورد. سرعت باد ذر این حادثه بین 330 تا 416 کیلومتر در ساعت بود.
  • رکورد شدیدتربن بارش باران در 30 ماه می سال 1961 در شهر Buffalo Gap استان سسکچوان ثبت شده است. در کمتر از یک ساعت بیشتر از 25 سانتیمتر (10 اینچ) باران آمد.
  • پلاک نمره ی موتورسیکلت و Snowmobile  وماشین ها در خطه ی Nunavut  به شکل خرس قطبی است.
  • کوچک ترین استان کانادا Prince Edward Island  است که فقط 225 کیلومتر طول و 56 کیلومتر عرض دار.
  • دو تا از بزرگ ترین دریاچه های دنیا به نام های Great Stave Lake و Great Bear Lake  در خطه ی Northwest Territories قرار دارند.
  • به استان  Newfoundland لقب The Rock داده اند.
  • خطه Northwest Territories به سرزمین آفتاب نیمه شب  The Land of the Midnight Sun معروف است.
  • بسیاری از بزرگترین مزارع گندم دنیا در استان سسکچوان قرار دارد.
  • بیش از پانزده میلیون دام در کانادا پرورش داده می شود.
  • امریکا بزرگ ترین مشتری نفت کاناتاست.
  • بیشترین گردشگرانی که به کانادا می آیند امریکایی، مکزیکی و انگلیسی هستند.
  • آمار نشان می دهد از هر هزار نفر کانادایی 459 نفرشان اتومبیل دارند.
  • در کانادا جمعاً 198 زندان وجود دارد.
  • کانادا کوچک ترن زندان دنیا را دار . این زندان در شهر Rodney در استان اونتاریو قرار دارد و فقط 24.3 متر مربع (270 فوت مربع) می باشد.
  • Northwest Territories دارای معادن سرشار الماس می باشد.
  • گفته می شود خیابان ها شهر  وینیپگWinnipeg در استان مانیتوبا Manitoba  پر باد ترین خیابان های کاناداست. ضمنا” به خاطر هوای سردش کانادایی ها به شوخی به آن Winterpeg می گویند .
  • باند های بیش از522 فرودگاه کانادا سنگفرش است و 931 فرودگاه دیگر مثل سایر جاهای دیگر.
  • 32% کانادایی ها خیلی شاد هستند و 55% کمی شاد هستند. آمار در مورد بقیه چیزی نمی گوید شاید آنها هم الکی خوش می باشند.

سایر نوشته های این سری…

تا مطلب بعدی بدرود

داریوش شامبیاتی

فرم ارزیابی مهاجرت کانادا

تماس برای دریافت وقت مشاوره

ثبت نام در خبرنامه مهاجران کانادا

نوشته های دیگر:

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

 

Share
دانستنی هایی در باره ی کانادا قسمت دوم : کانادایی ها

دانستنی هایی در باره ی کانادا قسمت دوم : کانادایی ها

این نوشته توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر درآمده و در تاریخ 8 اوت 2013 برابر 12 مرداد 1392 منتشر شده است.


کانادایی هادر ادامه ی مطلب قبلی این بار به خود کانادایی ها می پردازم

** کانادایی ها حدود 35.000.000 نفر هستند .

** 81% کانادایی ها در شهرها زندگی می کنند .

** 90% کانادایی ها در طول 160 کیلومتر از مرز مشترک این کشور با امریکا ساکن هستند.

** متوسط سن کانادایی ها 41 سال می باشد .

** متوسط طول عمر کانادایی ها 81/6 سال است که این طول عمر در رده بندی جهانی در ردیف ششم قرار دارد .

**  کانادایی ها ( البته مسن تر ها) جملاتشان را با  یک eh اضافی در آخرش تمام می کنند. این عادت سبب شده که اهالی کشور امریکا سربه سر کانادایی ها بگذارند و به آنها بگویند کانادااه  Canada Eh. خودشان هم ازین موضوع ناراحت نیستند و روی بسیاری از تی شرت Tshirt هایشان می نویسند Canada eh.

** نمی دانم کانادایی ها کلماتی را که ou دارند مثل out و about چطور تلفظ می کنند که لبخند به لب امریکایی ها می آورد.

** کانادایی ها به سکه ی یک دلاری می گویند loonie چون تصویر پرنده ای به این نام روی آن نقش بسته. و سکه ی دو دلاری هم می گویند toonie.

**17% کانادایی ها سیگاری هستند .

** کانادایی ها به طور متوسط در هفته 21 ساعت تلویزیون نگاه می کنند.

** بیش از 128.000 کانادایی در توالت  منزلشان تلویزیون دارند.

** متوسط سن اولین ازدواج در مردان 29 سال و در زنان 27 سال است.

** از هر 1000 ازدواج کانادایی ها 50 درصد مورد به طلاق می انجامد .

** تا حالا 10 کاناذایی برنده ی جایزه نوبل شده اند.

**  هر کانادایی در سال بیش ار 640 کیلو گرم آشغال و ضایعات تولید می کن.

** با وجود آنکه بیشتر کانادایی ها از هر طریق ممکن ( البته قانونی ) سعی میکنند مالیات کمتری بپردازند نمی دانند که خرید غذا برای سگ هایشان از مالیات معاف است.

 تا مطلبی دیگر بدرود.

 داریوش شامبیاتی

فرم ارزیابی مهاجرت کانادا

تماس برای دریافت وقت مشاوره

ثبت نام در خبرنامه مهاجران کانادا

نوشته های دیگر:

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

 

Share
خرافه و خرافه پرستی در کانادا

خرافه و خرافه پرستی در کانادا

با عرض سلام.

گربه سیاه نحس؟تا حالا خیلی در مورد کلاس زبانی که می روم یا بهتر است بگویم می رفتم برایتان گفته ام  و مثل این که تمامی هم ندارد. راستی راستی درست گفته اند که وقتی پشت میز مدرسه و درس می نشینی وارد دنیای دیگری می شوی و الان که تعطیلات تابستانی است دایم خاطراتش برایم تکرار می شود و تا سالهای آینده هم با من خواهند بود. همیشه گفته ام  در این کلاسها بیشتر از آن که برایم آموزش زبان مطرح باشد (که در این مورد بسیار بی استعدادم) آشنایی با دوستان جدید و فرهنگهای مختلف از چهار گوشه ی دنیا ست. حساب کنید در کلاس نشسته ام بغل دستی هایم فرانسوی و کلمبیایی و مصری هستند  آن طرفتر ژاپنی و کره ای و فلسطینی و چون میز هایمان به صورت مربع چیده شده رو به رویم مکزیکی و هندی یکی هم از ونزوئلا و آن یکی هم از رواندا (راستش هیچوقت نپرسیدم او از قبیله ی توتسی است یا هوتی. فیلم هتل رواندا را که دیده اید.)  ضلع دیگر همکلاسی هایم از گواتمالا و ویتنام و برزیل و نپال هستند و هر چند روز هم یکی می رود و نفر دیگری از کشوری جدید جای او را می گیرد و من هم که پر سابقه ترین شاگرد کلاس هستم چون نه کار و باری دارم و نه استعدادی و این بهترین سرگرمی من است برای گذراندن روزهایم. ضلع پایین مربع هم که معلم نشسته و چه با حوصله صحبت می کند و در بین صحبت هایش به نکات دستوری اشاره می نماید  و چه با حوصله تر به حرفهای ما بالهجه های عجیب و غریب گوش می دهد و به خاطر تجربه اش انگلیسی به همه ی لهجه ها را هم خوب می فهمد و سعی در تصحیح آنها را دارد. به هر حال مثل این که مطابق معمول این مقدمه از متنی که می خواهم بنویسم بیشتر شد.

در روز های آخر درست مثل دوران مدرسه (مثل این که همه جای دنیا این طور است) کلاس تق و لق شده و حضور همکلاسی ها هم  کم  و کلاس بیشتر به بازی و مسایل غیر رسمی تر اختصاص داشت. در یکی از همان روزها موضوع خرافه و عقیده مردم به خرافات مطرح شد و هر کدام از حاضران اعتقادان عامیانه مردم کشورشان صحبت کردند. فکر کردم در این نوشته اشاره ای بکنم به آنچه که مردم کشورهای مختلف اعتقاد دارند. اگر چه کلمه ی اعتقاد در اینجا غلط است و شاید بهتر است بگویم ” باور ” دارند.

دوست برزیلی گفت مردم کشورم بر این باورند که نباید خواسته یا نا خواسته گربه ای را بکشند چون فکر می کنند تا هفت سال در همه ی کارهایشان بد شانسی می آورند.  جوان ویتنامی گفت ما اگر عازم یک سفر کاری و تجاری شویم و در آغاز سفر چنانچه اولین برخوردمان با یک خانم باشد در کارمان بد شانسی می آوریم و بخصوص در معامله ی تجاری ضرر می کنیم و بسیاری از مردم  بر می گردند و برنامه ی سفر خود را تغییر می دهند. ( حالا قول و قرار های قبلی چه می شود من نمی دانم) همکلاسی هندی گفت ما چون مرده هایمان را با لباس نو می سوزانیم با لباس نو به رختخواب رفتن را خوش یمن نمی دانیم.  خانم های  مکزیکی هم در روز ازدواجشان از مروارید استفاده نمی کنند چون عقیده دارند زندگی زناشویی شان با اشک و گریه همراه خواهد شد. کره ای ها هم باور دارند که وقتی کسی فوت کرد روحش تا شش هفته در همان دور و اطراف است تا کسانی که قبل از مرگش با او خدا حافظی نکرده اند خداحافظی کنند و در این مدت هم نباید حرف بدی در مورد تازه در گذشته زد چون می شنود.

من هم از زدن به تخته هنگام تعریف کردن از کسی گفتم که خیلی رواج دارد اما کسی اعتقاد قلبی به آن ندارد و فقط عادت شده. در مورد کانادایی ها هم چند مورد را می گویم که اتفاقاً با باورهای خرافی ما نزدیکی زیادی دارند  از جمله این که اگر کسی تمام شمع های روی کیک تولدش را با یک فوت  خاموش کند به آرزویش خواهد رسید یا اگر گربه سیاهی به طرف کسی برود نشانه ی بد شانسی و اگر از او دور شود علامت خوش شانسی است. اگر گوش چپ کسی بخارد یک نفر در موردش بد گویی می کند و اگر گوش راستش بخارد دوستی از او تعریف می کند. خارش کف پا هم نشانه ی در پیش بودن سفر است. خیلی از کانادایی ها به دنیا آمدن نوزاد را در روز جمعه دوست ندارند.  نحسی عدد سیزده هم که جای خود دارد.  بعضی از آسانسور های ساختمان های بلند مرتبه طبقه سیزده ندارند.  هوا پیما ها هم که ردیف سیزده ندارند. حالا با توجه به عدد سیزده و روز جمعه اگر بچه ای از شانس بدش روز جمعه ای که سیزدهم ماه هم باشد متولد شود چی ی ی ی ی  می ی ی ی شه؟ واقعاً در دوره ی کامپیوتر و رفتن به کره ی مریخ  و این همه پیشرفت های علمی نمی دانم به این باور ها بخندم یا بر باورمندان بگریم.

 تا درودی دیگر بدرود .

داریوش شامبیاتی

فرم ارزیابی مهاجرت کانادا

تماس برای دریافت وقت مشاوره

ثبت نام در خبرنامه مهاجران کانادا

نوشته های دیگر:

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

تذکر: این نوشته و کلیه نوشته ها و نظرات وب سایت مهاجران کانادا جنبه قانونی، حقوقی یا رسمی ندارد. این نوشته ممکن است مشمول مرور زمان شود. همواره برای مشاوره حقوقی با یک وکیل رسمی مشورت کنید. ما مسؤولیتی در خصوص صحت مطالب یا نظرات موجود در این وب سایت نمی پذیریم.

 

Share
گشت و گذاری در میدان داندس تورنتو

گشت و گذاری در میدان داندس تورنتو

این نوشته توسط آقای داریوش شامبیاتی به رشته تحریر در آمده و در تاریخ 3 می 2012 برابر 14 اردیبهشت 1391 منتشر شده است.


با درود . قبلاً گفته بودم که به خاطر خرید کتاب روزهای اول و دوم فروردین را در کتابفروشی های Indigo و World’s Biggest Book Store  در downtown تورنتو گذراندم [لینک]. اولی که حدودیک ربع پیاده روی تا میدان داندس Dundas فاصله دارد و دومی هم تقریباً چسبیده به میدان است و وعده داده بودم که در مورد این میدان بنویسم؛  اما از آنجا که ممکن است تا حدود یکی دو ماه دیگر آن طرف ها پیدایم نشود تصمیم گرفتم عکس هایی را که در آن روزها گرفتم با شرح کوتاهی درباره ی هر کدام تقدیم کنم تا سر فرصت دوباره آنجا بروم ودل سیر سیاحت کنم و قصه اش را هم برایتان تعریف کنم. این روز ها که هوا خوبست بهترین فرصت برای مهاجران ساکن تورنتو و یا مناطق اطراف آنست که گشتی بزنند و لذت ببرند  و اضافه کنم که اگر طوری برنامه ریزی کنید که شب تعطیل بروید نور علی نور است. چون خلق خدا می ریزند آنجا و گروه های موسیقی هم برنامه اجرا می کنند که به هر حال فرصتی است برای رفع خستگی.

سه عکس اول مناظری است کلی از گوشه های مختلف میدان که به علت بسته بودن زاویه ی دوربین ارزان قیمتم عکس ها اینجوری از آب در آمدند. به خوبی خودتان ببخشید.

میدان داندس

میدان داندس

میدان داندس

کمی آن طرف تر خانمی سفید پوش با چهره ای سفید تقریباً بی حرکت ایستاده بود و گاه گاهی به آرامی حرکتی می کرد و اشاره ای که مردم در جعبه ی جلوی او پول بریزند. خیلی هم حواسش جمع بود؛ چون وقتی دید من از دور از او عکس انداختم با همان آرامی اشاره کرد که پول بده من هم خودم را به آن راه زدم و رد شدم.

میدان داندس

میدان داندس

شهرداری هم به تیرهای چراغ برق پلاکاردهای خوشامد گویی به زبان های مختلف آویزان کرده بود که من گشتم و خیرمقدم به زبان فارسی را پیدا کردم که ملاحظه می فرمایید.

میدان داندس

برای بعضی از دوستان هم که فکر می کنند اینجا همه در رفاه هستند عکس آخر را از دو نفر بی خانمان خیابان خواب یا به قول خودمان کارتن خواب انداختم که تصویری از فقر را هم نشان داده باشم.

میدان داندس

به امید این که فرصت رفتن به میدان داندس Dundas را پیدا کنید و ساعتی را خوش باشید.

تا درودی دیگر بدرود.

داریوش شامبیاتی

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
ما و سوتی های مهاجرتی!!!

ما و سوتی های مهاجرتی!!!

این نوشته که توسط خانم نگار بیک به رشته تحریر درآمده است در تاریخ 17 آوریل 2012 میلادی برابر 29 فروردین 1391 منتشر شد.


سوتیدر زندگی آدم ها گاه حوادثی رقم می خورند که در لحظه بسیار ناراحت کننده و آزاردهنده هستند اما گذشت زمان بسیاری از آنان را تبدیل به خاطراتی شیرین و به یادماندنی می کند. برای مهاجران تازه وارد تا بخواهی حوادث خاطره ساز وجود دارد و مدت ها پس از گذشت آن وقتی یک گوشه دنجی فارغ از استرس ها و فشارهای گذشته نشسته ای با یادآوری آن لبخندی بر لبت می نشیند. البته شاید هم گاهی به قاه قاه خنده خود و دیگران بینجامد و محفلی را گرم کند.

این مقدمه را از آن جهت گفتم که این روزها بی وقفه به یاد روزهای اول مهاجرتمان می افتم، روزهایی که سرشار از ترس بود و البته هیجانی غیرقابل انکار از آن چه به آن رسیده بودیم و آینده ای که قرار بود بسازیم. هرچند که همیشه همه چیز آن طور که پیش بینی می کردیم و انتظار داشتیم پیش نرفت اما به جرات می توانم بگویم هر آن چه خواستیم و نشد بهترش نصیبمان شد، انگار دستی از غیب می آمد و ما را به هر صورت از رسیدن به چیزی باز می داشت و بهترش را برایمان رقم می زد.

روزهای سختی بود، تصور کنید با یک کودک یک سال و نیمه که احتمالاً بچه دارها می دانند چقدر داستان های مختلف در راه دارد و چقدر هم لوازم جانبی، راه بیفتی و با اتوبوس یک ساعتی بروی تا یک آپارتمان ببینی، حالا تصور کن درخواست بدهی و درخواستت را برای اجاره آن واحد نپذیرند (متاسفانه اجاره دادن منزل به تازه مهاجران سخت تر شده چه از نوع کاندو و چه از نوع رنتال)، تصور کن که وقتی برای خرید ضروریات و نه از سر تفریح به فروشگاهی می روی از دیدن قیمت ها و با یک محاسبه ساده (تازه با قیمت دلار آن زمان!!) سرت سوت بکشد. تصور کن از همان فروشگاه برای یک هفته آذوقه بخری و بار یک کالسکه کنی و یک کیلومتری را تا خانه پیاده طی کنی. (همه این ها البته در مقابل پروژه کاریابی هیچ است…) و خلاصه خیلی تصورات دیگر…

بگذریم…

بنده که به دلیل دروکردن اینترنت برای یافتن هرگونه اطلاعاتی در مورد کانادا و زندگی در آن در میان تمام دوستان و آشنایان ملقب به نگار “سِرچر” شده بودم!! باز هم چند باری دسته گل به آب دادم؛ هرچند آن ناشیانه گری ها امروز شده اند خاطره و بهانه ای هم برای نوشتن، (البته خوب انصافاً در اینترنت در مورد همه چیز هم نوشته نشده بود!!)

جانم برایتان بگوید که ما به جهت تکمیل لوازم برقی منزل جدید یک دستگاه جاروبرقی به قیمت 80 دلار خریدیم (که البته قیمتش چندان هم بد نبود)، چند روز بعد دوستمان که برای خرید آن لوازم به ما کمک کرده بود تماس گرفت و گفت که این جاروبرقی روی حراج رفته و قیمتش نصف شده اما خودش جایی هست و نمی تواند با ما بیاید. خوشحال جاروبرقی را زیر بغل زدیم (ببخشید روی کالسکه سوار کردیم!! خدایی ما از این کالسکه دخترکمان چه استفاده های غیرمجازی که نکردیم!!!) و به راه افتادیم. تا فروشگاه مورد نظر یک کیلومتری راه بود اما امید به جیب زدن 40 دلار که برایمان حکم طلا را داشت سختی راه را بر ما هموار کرد و خلاصه به هر جان کندنی بود خودمان را به فروشگاه رساندیم. جاروبرقی را پس دادیم و طی یک حرکت متحورانه یک جاروبرقی دیگر برداشتیم و خریدیم!!! و کلی هم به هوش خودمان آفرین گفتیم و به بخت نیکمان درود فرستادیم و دوباره با زحمت آن را تا خانه کشان کشان آوردیم اما لذت برگشت این پول آن چنان به دلمان نشست که اصلاً خستگی برایمان ناراحت کننده نبود!!! فردای آن روز داستان را با آب و تاب و با کمال افتخار برای دوستمان تعریف کردیم و انتظار داشتیم حرکت هوشمندانه ما را تحسین کند اما بر خلاف انتظار ما گفت: «……..جان خوب چرا جاروبرقی رو بردی پس دادی، رسیدت رو می بردی و می گفتی قیمت رو برات درست کنن و بقیه پولت رو پس بدن (Price Match)». ما که تا آن زمان اطلاعاتمان فقط به این ختم می شد که در کانادا جنس فروخته شده را پس می گیرند، هم نکته آموزنده و کاربردی!!! (خداییش خیلی لذت داره!!) جدیدی یاد گرفتیم و هم کلی خندیدیم. خلاصه این که در این مملکت برای ترغیب شما به خرید، چه کارها که با جنس و قیمتش نمی کنند. پس می گیرند. قیمت جنسی را که یک هفته پیش خریده ای با در نظر گرفتن حراج هفته جدید برایت کاهش می دهند. قیمت جنس را در صورت نشان دادن قیمت پایین تر همان جنس در فروشگاهی دیگر پایین می آورند و هر چه دارند رو می کنند تا تو یه چیزی ازشون بخری!!!

خاطره دیگر مربوط به چراغ عابرپیاده ای بود که هرگز سفید نمی شد چون ما دکمه مربوطه را در جهت عکس فشار می دادیم و مثلاً به جای چراغ شرقی غربی، چراغ شمالی جنوبی سفید می شد و باز در آن سوی خیابان همین داستان بود و ما مدت ها در چهارسوی خیابان گرفتار می ماندیم و از آن جایی که تاحدودی هم جو زده قوانین کانادا شده بودیم!! تصمیم داشتیم اداره راهنمایی رانندگی آن شهر را تحت پیگرد قانونی قرار دهیم یا به اصطلاح “سو” کنیم تا پاسخ گوی اتلاف وقت گرانبهای ما باشد!!! آخر نه تنها هرگز در عمرمان وقتی از ما تلف نشده بود بلکه هزاران کارفرمای کانادایی چشم انتظار ما بودند و ممکن بود دیر برسیم!!!!

خاطرات من به همین جا ختم نمی شوند اما فعلاً زیاد خجالت کشیدم بقیش باشه واسه بعد!!!

نگار

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

 

Share
مهاجرت و پختگی!!

مهاجرت و پختگی!!

این نوشته توسط خانم نگار بیک به رشته تحریر درآمده و در تاریخ تاریخ 11 آوریل 2012 برابر 23 فروردین 1391 منتشر شده است.


تلخ و شیرین مهاجرتقدیمی ها می گفتند «بسیار سفر باید تا پخته شود خامی» و البته بسیار درست هم می گفتند، امروزه نیز هرچند جایگزینی آن سفرهای طولانی و مشقت بار و خطرناک با سفرهای راحت و بی دردسر و البته گاه کماکان خطرناک! ممکن است کمی از شدت پختگی ناشی از سفرها بکاهد اما به هر حال هنوز هم این گفته کم بیراه نیست. اما هزینه های بالای سفرهای برون مرزی و بعضاً درون مرزی و نیاز به صرفه جویی ارزی!! بشر را به این فکر انداخت تا برای پخته شدن از روش های دیگری نیز بهره برد و به این ترتیب روش مهاجرت به وسیله اقوام اولیه کشف شد!!!! پس با اجازه شما بنده با اندکی دست کاری، این مثل را تبدیل کردم به «یک بار مهاجرت کافیست تا پخته و شاید هم برشته شود خامی»!!!

البته این را هم بگویم که این نوع پختگی اصولاً شامل حال آن دسته از مهاجران تمام قدی است که چون ما کوله بار سفر بربستند و در در دیار غربت رحل اقامت افکنده اند و بنادارند آجر روی آجر بگذارند و زندگی جدیدی بسازند والا برای توریست مهاجران عزیز که به کانادا یا سایر مقاصد مهاجرتی به چشم مأمنی برای روز مبادا نگاه می کنند و هدفشان تنها کسب اقامت و شهروندی است این نوع پختگی چندان صادق نیست و بهتر است این افراد عموماً به لحاظ داشتن توان مالی مناسب از همان روش سنتی که هم جذاب تر است و هم راحت تر اقدام کنند.

القصه حکایت پختگی و جاافتادن ما در مملکت کانادا بسیار شبیه پخته شدن خورشت قرمه سبزی است که باید با حوصله و با شعله کم آن قدر جوش بخورد تا بالاخره زمانی جا بیفتد!!! هرچند هنوز زود است که بنده جسارت کرده و در مورد جاافتادن و روغن انداختن خودمان صحبت کنم اما در این مدت کم نیز تا حدودی پخته و نرم شده ایم. از این رو بر آن شدم تا سیر تحول و پختگی یک مهاجر را برایتان تشریح کنم، باشد که در این راه احساس تنهایی نکنید!!

پختگی ذهنی: در این مرحله لازم است که مهاجر از کلیه ادعاها و من چه بودم ها و من که بودم ها و من چه کردم ها و من چه داشتم ها و امثالهم دست بکشد، این مرحله از پختگی که البته گاه با جلز و ولز نیز همراه است شاید سخت ترین مرحله پختگی باشد اما از طرفی کلید طی کردن هموارتر مراحل بعدی خواهد بود.

پختگی فکری: در این مرحله مهاجر به شدت در بحر مکاشفت مستغرق می گردد و به تفکر روی می آورد چراکه در می یابد به تعداد مهاجران راه برای رسیدن به موفقیت وجود دارد و نسخه هیچ مهاجری شبیه مهاجر دیگر پیچیده نمی شود و جواب نمی دهد، این است که دست به دامان تحقیق و تفحص و مطالعه می شود و از هیچ منبع حقیقی و مجازی برای کسب اطلاعات فروگذار نمی کند. در این مرحله مهاجر از میان گزینه هایی همچون ادامه تحصیل در رشته تخصصی خودش، ادامه تحصیل در رشته ای کاملاً متفاوت با علاقه یا بی علاقه، شروع حرفه یا تجارت جدید و بسیاری روش های دیگر یکی را انتخاب می کند و بسم الله! درس خواندن و فسفرسوزاندان هم از نتایج تصمیمات این مرحله است که خود به بلوغ و پختگی بیشتر مهاجر کمک می کند.

پختگی جسمی/فیزیکی: در این مرحله مهاجر مجبور می شود کلیه فعالیت هایی را که بعضاً در گذشته در حیطه وظایف عادی دیگران و مصداق بارز مثال همسایه ها یاری کنید…!! بوده را یک تنه انجام دهد. از طی کردن مسافت های طولانی برای صرفه جویی ارزی در هوای سرد گرفته تا ساختن یک کتابخانه یا میز تلویزیون از قطعات چوبی خریداری شده از فروشگاه های فروش لوازم خانگی (که البته به پختگی فکری هم می کند) و اسباب کشی و انشالله در سال های بعد باغبانی، برف روبی، چمن زنی و انجام کلیه امور منزل داری…همه و همه مهاجر را از لحاظ جسمی به درجه ای از پختگی می رساند که گاه برای کاهش خستگی ها و فشارهای جسمی سوپاپ لازم می شود!!

پختگی اجتماعی: ایجاد انواع و اقسام شبکه های ه ر م ی و خوشه ای و افزودن زیرشاخه و پیوستن به شبکه های اجتماعی و شرکت در نمایشگاه ها و سمینارهای حرفه ای و اطلاع رسانی همه جانبه نسبت به انواع تخصص ها و کاربلدی های خود به دوستان و نزدیکان و دوستان دوستان برای یافتن شغلی بهتر از جمله روش های مرسوم رسیدن به این حد از پختگی به شمار می رود. برای افراد خجالتی و نیز کسانی که در گذشته با یک تلفن یا رابطه به سه شماره بر مسندی می نشستند این مرحله علاوه بر سخت بودن چندان خوشایند هم نیست.

پختگی فرهنگی: الغرض از دیگر پختگی های مهاجرت می توان به نوع فرهنگی آن اشاره کرد که شامل تصحیح عادات رانندگی، رعایت نوبت دیگران در انواع صفوف و … است. در این مرحله گاه مهاجر به خودش که می آید می بیند یک پا شهروند نمونه شده است!!

پختگی هنری: از تهیه انواع ترشی و ماست خانگی گرفته تا انجام کلیه امور آرایشی در منزل از دیگر هنرهای نهفته ای است که بعضاً شکوفا می شود یا به مرحله کمال می رسد!!

خلاصه این که مهاجرت از آدم ها، آدم های دیگری می سازد، آدم هایی که بعضاً متواضع تر، مهربان تر، انعطاف پذیرتر و گاهی هم حساس تر می شوند اما از شوخی گذشته مهاجرت می تواند ابعاد نهفته ای از شخصیت آدم ها را بیرون بکشد و از آن ها آدم هایی بسازد که گاهی خودشان هم باورشان نمی شود چقدر تغییر کرده اند که البته امیدوارم این تغییرات همواره در جهت مثبت باشد.

برای همه خوانندگان مهاجران کانادا آرزوی مهاجرت موفقی را دارم

نگار

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
سال نو مبارک – پختیم از گرما!

سال نو مبارک – پختیم از گرما!

این نوشته در تاریخ 20 مارس 2012 برابر اول فروردین ماه 1391 نوشته شده است.


سال نو مبارکپیش از هر چیز در اولین روز بهار و رویش سبزی و طراوت سال نو را به خانواده مهاجران کانادا (خوانندگان، نویسندگان و همراهان) تبریک عرض می کنم. امیدوارم سالی پر از نشاط و موفقیت پیش رو داشته باشید و ایام به کامتان باشد.

بر همه عزیزان خواننده پوشیده نیست که کشور کانادا به سرمای هوا معروف است. همه کس از سرمای این کشور می نالد. در واقع این “نالش؟” آن قدر رساست که گاه فراموش می شود خیلی نقاط دیگر دنیا نظیر روسیه، نروژ و سوئد اگر از کانادا سردتر نباشند گرمتر نیستند. الغرض، امسال گردش گردون گرد، بادهای سوزان جنوب را به سوی کانادای لرزان از سرمای قطب پرتاب کرده و حال این کشور بخصوص در منطقه شرق و مرکز آن دگرگون شده است به طوری که دیروز دمای وینی پگ Winnipeg (مرکز استان منیتوبا Manitoba) که به مزاح Winterpeg خوانده می شود به 27 درجه بالای صفر رسید (یعنی کمابیش دمای این شهر در نیمه تابستان). در واقع دیروز شهر برندون Brandon همین استان گرمترین نقطه کل کشور کانادا بود!

در جنوب انتاریو و بخصوص منطقه ما چتم-کنت Chatham-Kent که به طور معمول جزو گرمترین نقاط کاناداست (بجز زمستان ها که به طور معمول ونکوور Vancouver و ویکتوریا Victoria به مراتب از منطقه ما گرمتر است) گرما موج می زند. در حال حاضر چند روزی است که همه “آستین-کوتاه-پوش” شده ایم. لبه تحتانی شلوارک بعضی از نسوان به کنار کمرشان رسیده است و بالاتنه برخی مردان به طور کامل از هر گونه پوشش تهی. خلاصه شده ایم غرب وحشی وحشی!! فردا بناست دمای هوای اینجا با رطوبت Humidex به 32 درجه بالای صفر برسد. فکر کنم بهتر است به فکر آبتنی باشیم. حال بماند که همسایه مان یکی دو روزی است استخرشان را راه انداخته و صدای شلپ و شلوپ آب بعد از تعطیلی مدرسه بچه ها فضای محله را پر می کند.

خلاصه خواستم عرض کنم گرچه بدون شک این روزها استثنایی محسوب می شود ولی اگر سردتان است، گرما برای قرض دادن فراوان داریم. تقدیم کنم خدمتتان؟

سال نو مبارک!

علیرضا پارسای

نوشته های دیگر:

فرم ارزیابی مهاجرت به کانادا

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share
سخن از خوراکی در آستانه سال نو

سخن از خوراکی در آستانه سال نو

این نوشته توسط آقای داریوش شامبیاتی در تاریخ 19 مارس 2012 برابر 29 اسفندماه 1390 منتشر شده است.


باقلوا با درود. پارسال همین روزها بود که در یادداشتی به خاطرات سفرهایم و خوراکی های محلی پرداختم. البته پیری و فراموشی چون خیلی ها را فرموش کردم که بنویسم . این بار می خواهم باز هم سری به گذشته ها بزنم واز نتیجه ی آن همه پرخوری ها برایتان بگویم.

یادش بخیر بچه که بودم عصرها که از دبستان بر می گشتم و گرسنه بودم یکسر می رفتم سر غزغان گوشه ی مطبخ. دم کنی را بر می داشتم. اگر نانی در آن بود ( آن موقع ها نان های اضافه را به گدا ها می دادند و آنها هم چه قانع بودند) خصوصاً سنگک کله ی آنرا که نرم تر بود انتخاب می کردم. روی آن مقدار زیادی روغن کرمانشاهی می مالیدم (هنوز روغن نباتی به بازار نیامده بود) و با خاکه قند یا شکر فراوان که رویش می پاشیدم یک لقمه غازی گنده یا به قول فردوسی بزم آورد و به اصطلاح رایج امروز ساندویچ درست می کردم و می خوردم.  این عصرانه ی هر روز من بود. تابستانها هم روزی دو سه بار از مغازه ی اوسا محمود که رو به روی کوچه مان بود و زمستان ها لحاف دوزی می کرد بستنی می خریدم. آن هم در لیوان های مقوایی با یک تکه خامه ی بزرگ و شربت آلبالو که روی آن می ریخت. سال ها کار من این بود. بزرگتر که شدم بستنی از قنادی شمشاد در چهارراه اجاق هم به آن اضافه شد و صد البته با یک عدد باقلوای سه گوش بزرگ که هنوز مزه ی آنرا به یاد دارم  و زیر زبانم است. عصر ها هم از یک قنادی کوچک که پایین تر از میدان شهرداری بود یک عد پنچک کرم دار با یک نوشابه ی گاز دار به اسم ” گازیسپ ” می خریدم و می خوردم.  آن موقع هنوزپپسی به بازار نیامده بود. بعدها که از کرمانشاه کوچ کردیم و به تهران رفتیم هفته ای چند بار همراه برادرم به بستنی فروشی گل و بلبل در پیچ شمیران می رفتم و هر بار چند دست بستنی می خوردیم. راستش نمی دانم چرا واحد بستنی دست بود. این یک جور عادت شده بود. بعضی عصر ها که از دارالفنون بر می گشتیم کتاب و دفتر را سر طاقچه گذاشته و مثل آدمهای معتاد سوار اتوبوس خط 46 می شدیم و می رفتیم پیچ شمیران و انجام وظیفه می کردیم. روزهای دیگر با یکی از همکلاس هایم به اسم حسین آقا لاله زار را بالا می آمدیم و بعد از مخبرالدوله و شاه آباد در ساندویچ فروشی کاکا دایره ی میدان بهارستان نزدیک خیابان ملت خود سازی میکردم. با زهم در تابستان ها هر وقت از چهار راه ولی عصر فعلی می گذشتم به یک بستنی فروشی که فعلاً تریکو فروشی شده و اگر اشتباه نکنم اسمش چهار فصل بود سر می زدم با دو سه دست مخلوط  وپالوده ی شیرازی از خودم پذیرایی می کردم. هر وقت هم که از شاه عبدالعظیم  و ابن بابویه بر می گشتم سر راه بستنی اکبر مشتی روزمان را تکمیل می کرد. در منزل هم عصر نان و افشره بر قرار بود؛ تا رفتم دانشگاه و آنوقت نوبت بستنی فروشی اول خیابان شیخ بهایی بود. البته این بستنی دسر بیست سی سیخ جگر و دل و قلوه ای بود که در مغازه ی جگرکی رو به رویش در آن طرف خیابان قبل از چلو کبابی مقدم می خوردم. جوان بودم و پر خور یادش بخیر. گذشت و گذشت تا کارمند صدا و سیما شدم و بیشتر عصرها با همکاران خوش خوراک تر از خودم به هر دلیلی بستنی می خوردیم و این دفعه شیک و مدرن شده بودم و بستنی ایتالیایی از اسکیپی کمی بالاتر از جام جم می خریدیم.  بستنی خوردن ها ادامه داشت تا به اهواز رسید و در هر سفر بستنی مجید و مسابقه با دوستان و همکاران شرکتی که بعد از بازنشستگی در آن کار می کردم که چه کسی بیشتر بستنی می خورد ( باید اعتراف کنم که یک بار از یک تکنیسین اهل کشور چک که بیشتر از یک کیلو بستنی خورد شکست خوردیم .

اگر دهانتان هنوز آب نیفتاده این را هم اضافه کنم که در آن سالها نان خامه ای سعید در میدان انقلاب و شیرینی تر هم فراموش نمی شد.  در این سالهای آخر هرگز به هشدارهای خواهر زاده ام گوش نکردم که مواظب قند خونم باشم تا بالاخره این شکم چرانی ها کار خودش را کرد و تبدیل شدم به یک بیمار دیابتی تمام عیار که حالا دیگر از خوردن بسیاری از چیز ها محروم هستم.

از چند سال قبل از مهاجرت دایماً قرص وآزمایش تا آمدم چاتام Chatham و به رسم اینجا صاحب یک پزشک خانواده شدم Family Dr  شاید هم او مالک و صاحب اختیار من شد. نمی دانم. دیگر از آن سر خود نزد متخصص رفتن خبری نبود و برای هر کار و معاینه ای باید نزد این خانم دکتر بروم. در اول کار یک سری معاینات و آزمایش های مختلف و انواع تست های ورزش و ساعتی پرسش های گوناگون و درست کردن یک پرونده ی پزشکی الکترونیک.  چون بزرگترین مشکل من همین قند خون است هر از گاهی تلفنی به مطب دعوت می شوم  و کلی سوال و جواب. طی این مدت غیر از چندین و چند بار آزمایش خون یک بار مرا نزد متخصص کف پا فرستاد و او هم توصیه های لازم را برای حفاظت کف پایم کرد و چون بیشتر مواقع عادت به پا برهنه رفتن داشته و دارم پاشنه و انگشست های شست پاهایم پینه بسته است و او با حوصله ی فراوان پینه ها را با چاقوی جراحی لایه برداری کرد و تراشید. برای کنترل سلامت چشمهایم هر شش ماه پیش یک متخصص چشم فرستاده می شوم که از داخل چشم هایم عکس میندازد. علاوه بر این ها مرا به انجمن دیابتی ها معرفی کرده هر دو ماه یک مرتبه باید در کلاس های آموزشی آنها شرکت کنم و غیبت از این کلاسها هم امکان ندارد چون از یک هفته مانده به زمان کلاس دو بار تلفن می کنند که فراموش نشود. چند بار هم به کلاس مشابهی در بیمارستان چاتام معرفی شده ام و چون هر بارکلی کتاب و کتابچه از هر دو کلاس گرفته ام الان یک مجموعه ی بزرگ در باره ی دیابت و انواع رژیم های غذایی دارم. چون علیرغم اخم و تخم این خانم دکتر خانواده نتوانستم جلوی شکم بی هنر پیچ پیچ را بگیرم بالاخره سر و کارم به انسولین افتاد و یک سری کلاسهای جدید دیگر و با متخصص تغذیه ی جدید و جزوه های جدید تر. این خانم آخری آب پاکی روی دستم ریخت وگفت آنقدر کنترلت می کنم تا قند خونت متعادل شود. فکر نکنی دست از سرت بر می دارم پس بهتر است که با خودت کنار بیایی و بیشتر مواظب باشی و بنده هم عرض کردم چشم !!!!! تا ببینم آینده چه رقم خواهد زد. البته این چیز هایی که راجع به قند خونم گفتم به کنار، انواع آزمایشات و معاینات و تست های ورزشی برای سلامتی قلب و ریه و سایر اعضای داخلی بدن و هر چیز دیگری که بشود فکر کرد روی من انجام می دهند. لابد فکر می کنند اینجوری برای دولت ارزان تر تمام می شود تا من یا هر کس دیگری بیمار شود.

خلاصه این همه را گفتم که اولاً قدر سلامتی خودتان را بدانید و بعد هم از اوضاع پزشکی اینجا گفته باشم که پزشک و بیمارستان مجانی است اما پول دارو را که چندان ارزان هم نیست باید پرداخت. البته چند ماه پیش نامه ای برایم آمد که تولدم را تبریک گفته بود و نوشته بود چون Senior شده ای از این به بعد هزینه ی داروهایت با دولت است و فقط باید سالی صد دلار آن را من بدهم. یک ماه قبل هم یک نامه دیگر از بیمارستان شهر London در حدود صد کیلومتری چاتام آمد که فلان روز و ساعت آنجا باشم و جالب است بگویم که راهنمایی کرده بود که ازهر یک از خیابانهای شهر به طرف بیمارستان رفتم از کدام طرف بروم و در کدام پارکینگ توقف کنم که به محل مورد مراجعه ی من نزدیک باشد و باز هم یاد آوری کرده بود چون این آزمایشها خارج از محل سکونت شما انجام می شود اگر بخواهید هزینه ی بنزین و پول پارکینگ هم از مالیات سالانه شما کسر خواهد شد. خدا بدهد برکت. خلاصه ما رفتیم و دکتر مربوطه کارت پزشکی مرا  در دستگاه کارت خوان کشید و پرونده ی من روی صفحه مونیتور آمد و بعد از مطالعه و کلی سوال و جواب و فشار خون آزمایشات دیگری روی من انجام شد که من نفهمیدم موضوع چه بود  فقط دکتر گفت که گزارش را برای پزشک خانواده خواهد فرستاد.من نفهمیدم که چه دردی داشتم که دکترم مرا به بیمارستان معرفی کرده بود. بهر حال نوروز نزدیک است و بازار دید و بازدید و شیرینی خوردن بر قرار تا پزشک خانواده بعد از عید باز هم مرا احضار کند و اخم وتخم برای نا پرهیزی هایم.

عید شما مبارک و تا درودی دیگر بدرود.

داریوش شامبیاتی

لازم میدانم در باره ی چند کلمه توضیح بدهم. 

غزغان یا غزقان – دیگ مسی

مطبخ – آشپزخانه

دم کنی – سبد بافته شده از ترکه نازک درخت که در چند لایه پارچه پیچیده شده و برای دم کرده برنج از آن استفاده می کردند.

غازی – جنگجو. در زمان جنگ غذایشان را لای تکه نانی می پیچیدند و روی اسب و هنگام نبرد می خوردند.

اوسا – استاد

افشره- به ضم شین. عصرانه یا دسر بعد از غذا که در تهران معمول بود و خیار رنده شده را داخل شربت سکنجبین می ریختند.

شهرت بستنی اکبر مشدی به این دلیل بود که چون به بستنی هایش زیاد ثعلب میزد خیلی دیر آب می شد و عصر یک تکه ی چند کیلویی بستنی را به یک چنگک جلوی مغازه اش آویزان می کرد که بعد از ساعتی آن را یک قطعه ی دیگر عوض می کرد و چون بستنی می خریدی و تا منزل می بردی آب نمی شد از این نظر معروف شده بود.

 

نوشته های دیگر:

انجام کلیه امور مهاجرت

سلب مسؤولیت و کپی رایت

ثبت نام در خبرنامه وب سایت

نصب رایگان تولبار “مهاجران کانادا”

Share